کتابها

گفتگوى تمدنها و برخورد تمدنها

این کتاب ایده گفتگوی تمدن ها را با نظریه برخورد تمدن ها مقایسه می کند

دریافت نسخه پی دی اف

گفتگوى تمدنها و برخورد تمدنها

 حقيقت، سيد صادق، 1341

                        گفتگوى تمدنها و برخورد تمدنها / سيد صادق حقيقت ـ قم: مؤسسه فرهنگى طه، 1378

                        108 ص. ـ ( تازه هاى انديشه; 5 )

                        كتابنامه: ص 101 ـ 106; همچنين به صورت زيرنويس

شابك: 1 ـ 5 ـ 91684 ـ 964   ISBN: 964-91684-5-1

            1. تمدن ـ مقاله ها و خطابه ها             الف. عنوان

7 گ 7 ح / 101 HM 4 / 303

نشانى: قم ـ خيابان حجت، انتهاى كوچه شماره 2 دست راست، بن بست شهيد كورانى، شماره 58

تلفن: 744624       دورنويس: 743624

E-Mail: M-Taha@noornet.net

فهرست مطالب

            پيشگفتار ناشر       …5

برخورد يا گفتگوى تمدنها؟ …7

            مقدمه     …7

ظهور و افول نظام دو قطبى  …12

            نظم نوين جهانى    …20

پويش قدرت در نظام بين الملل        …26

            1. نظريه برخورد تمدنها       …26

                        نقد و بررسى نظريه برخورد تمدنها     …33

            2 . نظريه گفتگوى تمدنها     …45

            3 . نظريه پايان تاريخ           …60

ساختار قدرت در نظام بين الملل       …64

            1. نظام سلسله مراتبى          …64

                        نقد نظريه نظام سلسله مراتبى            …75

            2. نظام تك ـ سه قطبى        …83

            3. ظهور دولتهاى تجارى       …84

            4. جابجايى در قدرت         …85

            5. نظم بازى گونه   …89

            6. توازن قوا         …93

            ايران، نظم نوين جهانى و نظريه گفتگوى تمدنها  …95

            نتيجه      …100

            فهرست منابع        …101

پيشگفتار ناشر

درباره ارتباط تمدنها هم اينك دو نظريه مطرح وجود دارد. ساموئل هانتينگتون نظريه برخورد تمدنها را عرضه داشت و رئيس جمهور اسلامى ايران، سيد محمد خاتمى، نيز نظريه گفتگوى تمدنها را. هر دو نظريه مورد توجه وسيع قرار گرفته اند. مراودات فرهنگى، اقتصادى و سياسى تمدنها با يكديگر مى تواند سبب ساز پويايى و رشد و اعتلاى آنها باشد، و در صورت نشناختن خود، رقيب، موقعيتها، الگوى مناسب ارتباط با ديگران، همچنين به دست نياوردن اعتماد به نفس، قدرت و عزت لازم در ايجاد ارتباط، مى تواند سبب ساز انحطاط، استحاله و از بين رفتن تمدنها شود. از اين رو بر اهالى هر تمدن فرض است كه در دو بعد ذهنى و عملى، آمادگى هاى لازم را براى ايجاد بهترين نوع ارتباط با ساير تمدنها كسب كنند و در اين فرايند بر تواناييها و آگاهيهاى خود بيفزايند.

در اين شماره تازه هاى انديشه بر آن شديم گامى، هرچند كوچك، در راستاى تأمين ذهنيتهاى لازم از نحوه تعامل با ساير تمدنها برداريم و مسأله ارتباط تمدنها و نظريه هاى مطرح در اين زمينه را به بحث و بررسى بگذاريم. از آنجا كه در اين زمينه، تازه در آغاز راه هستيم، انتظار نمى رود بحث و گفتگو را با يك مقاله يا يك كتاب پايان يافته تلقى كنيم، آنچه انتظار مى رود آن است كه در هر بحث گامى به جلو برداريم و بر گوشه اى از گوشه هاى تاريك مسأله پرتوى افكنيم.

در گفتگوى تمدنها و برخورد تمدنها تلاش شده است تا بدون در افتادن به آفات معمول نقد و نظر، و با حفظ بى طرفى علمى، دو نظريه فوق مورد بررسى و نقد واقع شوند، به اين اميد كه براى خوانندگان فرهيخته تازه هاى انديشه روشنگر و راهگشا باشد.

براى هرچه پربارتر شدن اين مجموعه نيازمند پيشنهادهاى سازنده شما هستيم.

مؤسسه فرهنگى طه

برخورد يا گفتگوى تمدنها؟

مقدمه

جهان در اواخر دهه 1980 شاهد تحولات چشمگير و بى سابقه اى بود. نظام دو قطبى شكل گرفته در پايان جنگ جهانى دوم، سيطره انديشه كمونيسم بر اروپاى شرقى، شوروى و بسيارى از كشورهاى جهان سوم، جايگاه غيرمتعهدها و جهان سوم و نهايتاً نظامى كه از اين بحرانها به وجود آمد، از جمله موضوعات اصلى اين برهه از زمان بود.

كمونيسم به دلايل سياسى، اقتصادى و ايدئولوژيك با بن بست روبه رو شد و پروستريكا و گلاسنوست به عنوان اقدامات اصلاحى گورباچف، اميدى در دلها زنده نكرد. در اين شرايط حساس جمهورى هاى شوروى از آب گل آلود ماهى گرفتند و استقلال خود را اعلام نمودند. اروپاى شرقى و ديگر كشورهاى زير سلطه شوروى، به نظام ليبراليستى گرايش پيدا كردند و علايق خود را با ام القراى ماركسيسم به حداقل رساندند.

جهان سوم كه از تضاد شرق و غرب در دوران جنگ سرد، از موقعيت تقريباً مناسبى برخوردار بود، پس از اين برهه با بى مهرى هاى هر دو بلوك روبه رو شد. دوران سردرگمى چندساله آنها با توجه به تضاد منافع ايشان، تمايلات و ايدئولوژيهاى متفاوت و اختلاف نظر نسبت به آينده خود، طبيعى به نظر مى رسيد.

در حقيقت، دستور كار گروه 77 و غيرمتعهدها بايد تغيير مى كرد. نهضت غيرمتعهدها با افت و خيز حركتها و با دامنه تقريباً متضاد موضع گيرى اعضا، وظيفه ايجاد خطى بين شرق و غرب و حفظ كشورهاى جهان سوم بين دو ابرقدرت را بر عهده داشت. پس از سقوط نظام دو قطبى و خلع سلاح شدن ايدئولوژى كمونيسم، تمايلات متفاوت و بعضاً متضاد و حتى مبهمى بر حركت كشورهاى جهان سوم، حاكم شد.

 آمريكا كه در دوران جنگ سرد از حمايت اروپا و ژاپن بهره مند بود، خود را در شرايط جديدى، حس مى كرد. اروپاى متحد، آلمان قدرتمند و ژاپن به عنوان غول اقتصادى، جهت حركتهاى خود از آمريكا را تغيير دادند و در راستاى تقويت «منافع ملى» خويش، نقش جديد در نظام بين الملل را مدعى شدند. جهان شاهد اهميت اقتصاد، پس از يك دوره اهميت جنگ افزارهاى نظامى و نيز مسائل سياسى بود. اينك ببرهاى آسيا و چين در صحنه قدرت اقتصادى و نهايتاً قدرت سياسى وارد خواهند شد، هرچند در چند سال اخير شاهد بحرانهايى در اين مناطق بوده ايم.

در چنين شرايط حساسى مى توان از خود سؤال كرد كه آيا شكست كمونيسم به دليل پيروزى ليبراليسم و كاپيتاليسم بود؟ آيا پس از سقوط يكى از دو قطب نظام دو قطبى با نظام تك قطبى روبه رو خواهيم بود يا اينكه نظامى چند قطبى و... خواهيم داشت؟ آيا ايده افول نسبى قدرت آمريكا در كوتاه يا درازمدت، از صحت و استحكام معتنابهى برخوردار است؟ سهم جهان سوم ـ مخصوصاً كشورهاى اسلامى ـ در نظام نوين ادعا شده چه خواهد بود؟ ايران اسلامى، چه موضعى در مقابل نظام نوين جهانى بايد اتخاذ كند؟ نظريه برخورد تمدنها به واقع نزديكتر است يا نظريه گفتگوى تمدنها؟

از جمله پيش فرضهاى ما در اين پژوهش، تغيير نقطه ثقل تأثير عوامل در روابط بين الملل از حالت سياسى ـ جغرافيايى به اقتصادى ـ جغرافيايى، ضرورت ايجاد و تثبيت نظامى جديد در روابط بين الملل و قبول پايان جنگ سرد و نظام دو قطبى مى باشد. وقتى در رد «نظام نوين جهانى» از افول نسبى قدرت آمريكا، يا مطرح شدن قدرتهاى جديدى، مثل اروپاى متحد و ژاپن سخن مى گوييم، تأثير بيشتر را براى عوامل اقتصادى قائل هستيم; در حالى كه «نظريه برخورد تمدنها» بر تأثير بيتشر عوامل فرهنگى تأكيد دارد. مسأله حاضر از بحث زيربنا و روبنا متفاوت است.

نظم نوين جهانى (New World Order) اصطلاحى بود كه بوش ـ رئيس جمهور وقت آمريكا ـ در جنگ خليج فارس، ابداع كرد; هرچند به قول برژينسكى، خود او تعريف كاملى از نظم نوين در ذهن نداشت! جوزف ناى، رئيس مركز بين المللى دانشگاه هاروارد، آن را اين گونه تعريف مى نمايد:

نظم نوين جهانى، امنيت دسته جمعى، وابستگى متقابل كشورها به يكديگر، متوقف ساختن اقدامات سلطه جويانه منطقه اى براى جلوگيرى از فرو افتادن آمريكا در سراشيب سقوط است.

بديهى است تفوق سلطه جويانه آمريكا در هدايت روندهاى بين المللى، مورد نظر جرج بوش بوده است.

افول قدرت اقتصادى، سياسى و نظامى آمريكا در كوتاه مدت، قدرى خوش بينانه به نظر مى رسد. طرفداران اين نظريه به سقوط كاپيتاليسم و سلطه امپرياليسم آمريكا در مدتى كمتر از پانزده سال، عقيده دارند. به قول نيكسون، هرچند قدرت اقتصادى آمريكا در سالهاى 1950 تا 1990 از 50% به 25% سقوط كرده است، ولى اولا، اين واقعيت را با توجه به بازسازى در اروپا و جهش اقتصادى ژاپن و چين و چهار ببر آسيا بايد در نظر گرفت; ثانياً، 25% از سهم توليدات كل جهان، رقم كمى را نشان نمى دهد.[1] به نظر ما تمام نظرياتى كه از سيطره بلامنازع آمريكا يا افول سريع آن دم مى زنند، ريشه در شعارهاى ايدئولوژيك يا اغراض سياسى دارند و به همين دليل واقع بينانه به نظر نمى رسند. آنچه معقول به نظر مى رسد، افول نسبى و تدريجى ـ آن هم نه به شكل خطى ـ قدرت ايالات متحده مى باشد.

در اين پژوهش، ابتدا چگونگى صعود و افول نظام دو قطبى بعد از جنگ جهانى دوم به بحث گذاشته مى شود; سپس به بحث نظم نوين جهانى و چگونگى طرح آن خواهيم پرداخت.

نظريه برخورد تمدنها كه به وسيله ساموئل هانتينگتون در سال 1993 ارائه شد، محور اين نوشتار قرار دارد. اين نظريه از قول ارائه كننده آن توصيف و سپس به بوته نقد كشيده خواهد شد.

پويش قدرت يا شكل تخاصمى(واگرايى) دارد، يا شكل تعاونى و همكارى(همگرايى). نظريه گفتگوى تمدنها پويش قدرت را به نحو تخاصمى مى بيند. نظريه گفتگوى تمدنها(از جانب رئيس جمهور ايران ـ سيد محمد خاتمى) و نظريه پايان تاريخ(از جانب فوكوياما) هر كدام به نحوى بر همكارى و همگرايى تأكيد دارند. از اين جهت مجموع اين سه نظريه را در بحث پويش قدرت پى خواهيم گرفت.

در اين بين نظريات ديگرى نيز وجود دارند كه به نحوى به بحث ساختار قدرت در روابط بين المللى مى پردازند و شامل موارد ذيل مى باشند: نظام سلسله مراتبى(از نيكسون و بوش )، نظام تك ـ سه قطبى( از نوام چامسكى)، ظهور دولتهاى تجارى (از ريچارد روزكرانس)، جابجايى در قدرت(از آلوين تافلر) و دو نظريه از انديشمندان ايرانى : نظام بازى گونه(از محمدجواد لاريجانى) و توازن قوا(از منوچهر محمدى).

ظهور و افول نظام دو قطبى

انقلاب اكتبر روسيه، در اواخر جنگ جهانى اول به وقوع پيوست. ايدئولوژى ماركسيسم در زمانى اندك، در سرتاسر كره زمين، گسترده شد. از جمله دلايلى كه براى رشد سريع اين ايدئولوژى ذكر شده است، مى توان به سادگى شعارها، اهداف ضد امپرياليستى و اهميت دادن به نقش كارگران و روشنفكران اشاره كرد. كمونيسم، جغرافياى سياسى جهان را تغيير داد. اتيوپى، يمن جنوبى، ويتنام و كشورهاى ديگرى، مانند كوبا و اروپاى شرقى به اين بلوك پيوستند. اين تابعيت و طرفدارى ممكن بود به دليل مسائل اقتصادى، فرار از بلوك غرب، جنبشهاى روشنفكرى، هيأتهاى حاكم مستبد يا جاذبيت اين ايدئولوژى، حاصل شده باشد. بديهى است تمام كشورهاى كمونيست را نمى توان يكسان قلمداد كرد. يوگسلاوى و چين، داراى استقلال بيشترى نسبت به اقران خود بودند و نقشى بين دو بلوك، ايفا مى نمودند.

اتحاد جماهير شوروى نيز از ابتدا تا انتها داراى حالت واحدى نبود. پيروزى استالين، نوعى ارتباط معقول با جهان امپرياليسم را ثابت مى كرد. تروتسكى كه به انقلاب جهانى معتقد بود، اين گونه اعمال را خيانتى به آرمانهاى ايدئولوژيك قلمداد مى كرد. با مرگ استالين بسيارى از مسائل تغيير يافت. خروشچف با نظريه همزيستى مسالمت آميز خود، روابط شرق و غرب را بهبود بخشيد. شوروى به هر حال در اين دورانها به دنبال حادثه جويى بود نه آرامش. تغييرات اساسى زمانى اتفاق افتاد كه اعتقاد به اصول زيربنايى ماركسيسم، زير سؤال رفت و گورباچف تغييرات و اصلاحات سياسى و اقتصادى خود را عرضه كرد. از قصد و غرض او كه بگذريم، بايد اذعان كنيم كه پيشنهادات او نه تنها به اصلاح ساختارهاى پوسيده شوروى نينجاميد، بلكه ضربه مهلك و حتى مى توان گفت آخرين ضربه را بر ماركسيسم وارد ساخت. برژينسكى مى گويد:

سلطه كمونيسم تا حد زيادى ناشى از بيش از حد ساده جلوه دادن مسائل مربوطه بوده است. توفيق اين انديشه چندان زياد بود كه جرج برنارد شاو نوشت كه در انگلستان آدم معمولى وارد زندان مى شود و جنايتكار بيرون مى آيد و در روسيه، جنايتكار وارد زندان مى شود و آدم معمولى بيرون مى آيد. شوروى از سال 1928 تا 1940 رشد صنعتى فوق العاده اى داشت. به طور مثال توليد فولاد از 3/4 ميليون تن به 3/18 ميليون تن رسيد. كمونيسم در كوبا و نيكاراگوا موفق بود و در دهه 70 چندين كشور آفريقايى، مرام سوسياليسم و ماركسيسم را پذيرفتند.[2]

در مقابل، آمريكا نيز به تقويت بلوك خود همت گمارد. آمريكا كه در جنگ جهانى اول، سياست انزواگرايى را در پيش گرفته و در جنگ جهانى دوم خسارات تقريباً اندكى را به جان خريده بود، توانست پس از سال 1945 كمكهاى شايانى در اختيار اروپا قرار دهد. طرح مارشال، اروپا را از نظر اقتصادى به آمريكا وابسته كرد. پيمان نظامى ناتو نيز در جلب همكارى متحدان غربى، موفق بود. سنتو و سيتو و همچنين آنزاس، نيز توانست در جهان سوم، نقشى بسزا ايفا نمايد.

چهار واقعيت اساسى در سياست خارجى آمريكا در اروپا پس از جنگ جهانى دوم دخالت داشت:

1. حضور نظامى شوروى در قلب اروپا;

2. سلطه امپراتورى شوروى بر اروپاى شرقى;

3. جدايى تحميلى دو آلمان توسط فشارهاى شوروى;

4. اروپاى آسيب پذير و تكه تكه شده.[3]

شوروى نيز پس از جنگ جهانى دوم سياستهاى ذيل را پى گرفت:

1. خروج آمريكا از اروپا;

2. اروپاى فاقد نيروى هسته اى;

3. انحلال ناتو(و تقويت ورشو);

4. آلمان بى طرف.

گورباچف در تحقق اين اهداف تا حد زيادى موفق بود.[4]

به طور خلاصه، زمينه تاريخى نظم نوين را در سه مرحله مى توان بررسى كرد:

1. نظام دو قطبى سازش ناپذير: تا قبل از 1956 جنگ جهان سرمايه دارى و سوسياليسم، ضرورى به نظر مى رسيد. ماركسيستها معتقد بودند كه تضادهاى جهان سرمايه دارى رو به گسترش است و كاپيتاليسم مرحله ماقبل سوسياليسم، به شمار مى رود. همچنين جهان سرمايه دارى و سوسياليسم آشتى نخواهند كرد و اين تضاد تا برقرارى كمونيسم در سرتاسر جهان، ادامه خواهد داشت. خروشچف، اجتناب ناپذيرى جنگ با امپرياليسم را مورد انتقاد قرار داد. آمريكا پس از بحران كوبا كه با شكست انحصار سلاحهاى هسته اى روبه رو شد، موشكهاى قاره پيماى بالستيك خود را فزونى داد و با «پاسخ انعطاف پذير» كندى ثابت كرد كه آمادگى رويارويى با شوروى را دارد.

2. دوران دو قطبى تحمل پذير: كندى در سال 1963 اعلام كرد كه براى ايجاد جهانى امن تر، لازم است مردم آمريكا در موضع متعصبانه ضد كمونيستى خود تجديد نظر كنند. ترس دو ابرقدرت از جنگ اتمى كه به خودكشى هردو طرف مى انجاميد، دوران تنش زدايى را به جلو برد. كشورهاى جهان سوم از اواسط دهه 60 به مركز اصلى منازعات و درگيريها، تبديل شدند. دوران جانسون، (8 ـ 1964) زمان موفقيت آمريكا در جهان سوم و دوران نيكسون، ادامه آن پيروزيها تلقى مى شد; به طورى كه مذاكرات موفقيت آميز شرق و غرب در دوران نيكسون، تحقق پذيرفت.

3. نظام بين المللى در دهه 70 و 80 : در اين دوران قدرتهاى جديدى به عرصه بين الملل قدم گذاشتند. آمريكا كه در ويتنام(و ايران) شكست خورده بود، با قرارداد سالت 1 به شوروى و سپس به چين نزديك شد.

در حقيقت نظام بين المللى در اين دوره با دهه 50 و 60 تفاوت داشت و شكل پيچيده نظام دو قطبى محسوب مى شد. قطب هاى اقتصادى جديد در اروپا، ژاپن و جنوب شرقى آسيا، در اين دوران، بنيان نهاده شدند. نيكسون با نظريه «جهان چندقطبى» توانست آمريكا را به شوروى و چين نزديك كند، ولى در عين حال، اروپاى غربى را از آمريكا جدا ساخت.[5]

در حقيقت، دو جنگ جهانى، تضاد رو به گسترشِ كشورهاى صنعتى را شدت بخشيد. پس از آن، دوران جنگ سرد رخ نمود و سپس ـ به عللى كه ذكر خواهد شد ـ يك بلوك از صحنه خارج گشت. حضور شوروى در دوران جنگ سرد، قوت قلبى براى نهضتهاى رهايى بخش در سرتاسر جهان بود.[6]

سقوط ماركسيسم را مى توان بر اثر علل زير دانست:

1. علل اقتصادى : اقتصاد رو به رشد شوروى كه تا سال 1940 سير صعودى داشت، كم كم ضعفهاى ساختارى خود را آشكار نمود. عدم توجه به مالكيت خصوصى، ميل به توليد را در كارگران و كشاورزان از بين مى برد. بى توجهى به مليتها و تأكيد تنها، بر مسائل اقتصادى، عواقب وخيمى به دنبال داشت. آمريكا با سياستهاى بازار آزاد خود، مغزهاى بى شمارى را از بلوك شرق به ديار غرب جلب كرد. از طرف ديگر، تعهدات سياست خارجى شوروى بسيار زياد و مستلزم هزينه سنگينى بود. حمايت از كوبا(و نهايتاً بحران خليج خوكها در سال 1962)، حمايت از انقلابيون نيكاراگوا، زامبيا، آنگولا و... و هزينه هاى سنگين نظامى و تسليحاتى(بالاخص سلاحهاى اتمى) از توان اقتصادى شوروى بيرون بود.

2. علل سياسى : آزادى، گوهرى است كه خداوند از ابتداى خلقت در نهاد انسان به وديعه گذاشته است. هيچ شخص، گروه يا كشورى حق سلب آزادى را از انسان ندارد. تمركز قدرت سياسى در دست افراد معدود و توسل به ارعاب، از مهم ترين ويژگيهاى ميراث مصيبت بار لنين بود. باتكين، تاريخ دان روسى مى گويد:

در اواخر دهه 20، سياست از جامعه ما حذف شد و در نتيجه همه چيز سياسى شد.

دوكوستين مى گويد:

هنگامى كه خودكامگى، ادعاى خير و صلاح داشته باشد، به نهايت شدت خود مى رسد، زيرا در آن صورت، شنيع ترين اعمال خود را توجيه خواهد كرد و آن شرى كه مرهم تلقى شود، هيچ مرزى نخواهد شناخت.[7]

و سرانجام نيز حزب كمونيست در روسيه شوروى نتوانست در مقابل دو سؤال ذيل پاسخى روشن ارائه نمايد:

1. چگونه خود حزب بايد دموكراتيزه شود؟

2. نقش حزب در جامعه چقدر مخدوش است؟

اعدام مخالفان در جهت نيل به قدرت و حتى پس از آن، كشتن افراد وابسته و ظاهراً خطرناك، تصفيه دهقانان مستقل، تلفات ناشى از تبعيدات دسته جمعى، اعدام يا مرگ كمونيستهاى تصفيه شده در اردوگاه هاى كار، حبسهاى طولانى، آزار خانواده هاى قربانيان حكومت و سرانجام وجود فضايى آكنده از ترس، انزواى افراد فعال جامعه و دلسردى توده مردم را به همراه داشت.

از سال 87 ـ 88، سيصد اغتشاش قومى برضد روسها، صورت گرفت;[8] كه اين نشانگر پتانسيل انزجار و تنفر جمهوريها، از حكومت مركزى مى باشد.

مراحل عقب نشينى از كمونيسم را مى توان چنين نام برد:

الف) حكومت استبدادى و كمونيستى توتاليتر;

ب) حكومت استبدادى اتوريتر;

ج) حكومت استبدادى و اتوريتر پس از سلطه كمونيسم;

د) كثرت گرايى پس از كمونيسم.[9]

3. علل ايدئولوژيك : حكومتها، همانند تمدنهاى بزرگ، قبل از سقوط عملى و خارجى خود، از درون فاسد و بى محتوا مى شوند. شوروى قبل از شكست اقتصادى، دچار شكست ايدئولوژيك شده بود; ولى عامل اقتصادى اولا، تأثير بيشترى در نابودى ماركسيسم داشت; ثانياً، ضربه آخر را بر پيكر شوروى وارد ساخت.

از آنجا كه انديشه هاى الهى، ريشه در فطرت انسانها دارند، هرگونه ايدئولوژى ضدخدايى با بن بست روبه رو خواهد شد. بسيارى از جمهوريهاى شوروى داراى ايدئولوژى الهى ـ به خصوص اسلام ـ بودند و در نتيجه فشار ماركسيسم نمى توانست تأثير انديشه دينى را در آنها مضمحل سازد.

برژينسكى معتقد است پنج تحول عمده، بحران عمومى كمونيسم را نمايان ساخته است:

الف) بحران نبودن الگوى عملى براى كمونيسم پس از شكست و سقوط شوروى;

ب) معماى لاينحل : موفقيت اقتصادى به قيمت از دست رفتن ثبات سياسى امكان پذير است و ثبات سياسى نيز تنها به بهاى شكست اقتصادى مى تواند ادامه پيدا كند;

ج) انحصار قدرت در حزب كمونيست;

د) تعديل(يا تحريف) كمونيسم توسط چين و خارج شدن از كمونيسم واقعى;

هـ ) نبودن اصول مشترك بين نهضتها و احزاب كمونيستى.

كمونيسم همچنين از شكست فلسفى لطمه خورد. محتمل ترين وضعيت در آينده، بحران ممتد كمونيسم تا امحاى عقيدتى آن است.[10]

اقدامات اصلاحى سياسى و اقتصادى گورباچف، به دليل انتخاب راهى بين بازار آزاد و سوسياليسم دولتى، بى اعتمادى داخل و خارج نسبت به اصلاحات جديد و عدم استقلال جمهوريها، با شكست مواجه شد. كمونيسم بذرهاى نابودى خود را در كشتزار خويش كاشت.

پطروفسكى يكى از نمايندگان روسيه در سازمان ملل متحد معتقد است كه هنوز نظام دو قطبى بر جهان حكمفرماست. تنها مسأله اى كه وجود دارد آن است كه يكى از ابرقدرتها مريض شده و به زودى خوب خواهد شد. با توجه به شكست ماركسيسم، نبايد ادعاى پطروفسكى را جدى تلقى كنيم; چون هر امپراطورى و قدرت بزرگى تا سالها بعد حاضر نيست شكست و افول قدرت خود را قبول كند!

در روند سقوط ماركسيسم، نبايد نقش كاتاليزورگونه آمريكا و غرب را ناديده بگيريم. شوروى در رقابت با آمريكا سقوط نكرد، ولى اين تضاد، در افول قدرت امپراطورى شرق، نقش تسريع كننده داشت. حاصل جمع عددى قدرت آمريكا و شوروى، صفر نبود كه با خارج شدن يك نيرو از صحنه بين الملل، به شكل ضرورى قدرت طرف مقابل زياد شود. جالب آن است كه سقوط كمونيسم مقارن با افول نسبى قدرت آمريكا اتفاق افتاد.

برخى از روشنفكران آمريكا بر اين عقيده اند كه دولت ايالات متحده نبايد در تسريع سقوط كمونيسم، قدم برمى داشت. اين ادعا، از آن جهت صحيح به نظر مى رسد كه آمريكا با ترساندن اروپا و ژاپن و جهان سوم از مترسك كمونيسم مى توانست به حمايت آنها مطمئن باشد. برعكس، پس از سقوط كمونيسم، اروپاى متحد و ژاپن و ديگر قدرتهاى اقتصادى، مدعى سهمى بسزا در اقتصاد جهانى شدند. گورباچف در دوم فروردين 1378 اعتراف كرد كه غرب مرا فريب داد. به هر حال، تقدير در سقوط سريع ماركسيسم بود و از اين لحاظ بايد چگونگى شكل گيرى قدرتهاى اقتصادى و سياسى، پس از جنگ سرد را بحث و بررسى نمود.

 

نظم نوين جهانى

اصطلاح «نظم نوين جهانى» پس از خاتمه جنگ عراق و كويت، در راستاى سلطه آمريكا، توسط جرج بوش ابداع شد. در اين رابطه دو نظريه متفاوت وجود دارد:

الف) طرح اشغال كويت به وسيله بوش ريخته شد. او مى خواست با به وجود آمدن چنين تنشى در منطقه خليج فارس، نظريه نظم نوين جهانى را ارائه كند و جهت مداخلات بشردوستانه خود، مجوزى كسب نمايد; و به اين ترتيب آمريكا، حامى كويت و عربستان و ديگر كشورهاى خليج و سركوب كننده تروريسم تلقى مى شد.

ب) صدام، قصد حمله به كويت را داشت و چون در مذاكراتش با سفير آمريكا در عراق به غلط تصور كرد كه چراغ سبزى از طرف آمريكا جهت حمله به كويت نشان داده شده است، حمله را آغاز نمود. بوش پس از بازپس گرفتن كويت، به فكر نظريه نظم نوين جهانى افتاد و آن را مطرح نمود.[11]

در مقايسه اين دو نظريه، بايد گفت هرچند اين جنگ با طراحى اوليه آمريكا نبود، ولى عدم اطلاع بوش از عمليات عراق و سوء تفاهم نسبت به اظهارات سفير آمريكا در عراق، بعيد به نظر مى رسد. جنگ عراق و كويت به دليل جاه طلبيهاى صدام و زيركى آمريكا، به ضرر عراق و كويت و به سود ايالات متحده، خاتمه يافت. آمريكا كه بيش از سه هزار ميليارد دلار بدهكارى و چهارصد ميليارد دلار، كسرى بودجه و بيش از پانصد ميليارد

دلار، بدهكارى مبادلات خارجى داشت و از طرح جنگ ستارگان ريگان به شدت مقروض شده بود، با سوء استفاده از اين ماجرا، به اندازه زيادى تسويه حساب نمود و نيز با صدام، عليه كردهاى چپ گرا و شيعيان بنيادگراى جنوب عراق كه از طرف ايران حمايت مى شدند، كنار آمد.[12] در گرماگرم حمله آمريكا به بغداد بود كه صدام احساس كرد از پشت خنجر خورده است; از اين جهت سازش را بر جنگ ترجيح داد. از طرف ديگر، آمريكا، آلترناتيو مناسبى براى صدام در نظر نداشت. بنابراين خاتمه جنگ و ابقاى رژيمى كه در مقابل آمريكا، متواضعانه خم شده بود و جانشين مناسبى نيز براى او به نظر نمى رسيد، بهترين انتخاب ممكن بود. صدام نيز به دليل بدهكارى 80 ميليارد دلارى، نارضايتى مردم از جنگ هشت ساله با ايران، عدم موفقيت در بازسازى و ادعاى طلبكارها، اقدام به اشغال كويت كرد; زيرا در آن زمان به ايجاد بحران نياز داشت.

برژينسكى مى گويد:

مطمئن نيستم كه رئيس جمهور وقت آمريكا، معناى روشنى از اصطلاح «نظم نوين جهانى» در ذهن داشته باشد; ولى به هر حال طبق اين نظريه در جهان فقط يك ابرقدرت بايد حضور داشته باشد.[13]

به نظر بوش ، ارزشها و رهبرى آمريكا بايد بر جهان حاكم شود.[14]وى براى نظم نوين، در كنگره آمريكا، چهار هدف را ذكر كرده است:

1. خاتمه دادن به اختلافات از طريق روشهاى مسالمت آميز;

2. اتحاد عليه زور و تروريسم;

3. كاستن و كنترل زرادخانه ها و سلاحهاى اتمى;

4. رفتار عادلانه همه ملتها.

     وى همچنين براى اين نظريه در خاورميانه چهار هدف را بيان كرده است:

1. حل و فصل مناقشات منطقه اى;

2. اعمال كنترل تسليحاتى در منطقه;

3. ترتيبات جديد امنيت منطقه اى;

4. ترغيب دموكراسى، عدالت اجتماعى و شكوفايى اقتصاد.

چامسكى، نظم نوين جهانى را ابزار جديد توسل به زور، معرفى كرده است.[15] در حقيقت، اهداف آمريكا در خاورميانه، كوتاه كردن دست رقبا در مسابقه تسليحاتى، تغيير موازنه به سود اسرائيل، تثبيت موقعيت نظامى خود و مقابله با كشورهاى عرب مخالف مى باشد.

بدون ترديد، نظم نوين جهانى را با ديالوگ جديد شرق و غرب در راستاى پروستريكا و گلاسنوست، بايد تفسير نمود. اصلاحات اخير گورباچف در آخر دهه 80، زمينه ادعاى سلطه آمريكا و نظريه نظم نوين جهانى، را فراهم كرد.

نظم نوين جهانى، از ديدگاهى ديگر، جنگ بى امان شمال برضد جنوب است. كشورهاى جهان سوم كه 43 مردم جهان و 32 كره خاكى را به خود اختصاص داده اند، در جهان دو قطبى بهتر از وضع فعلى، از منابع و امكانات خود استفاده مى كردند. مرگ و مير كودكان، سطح تغذيه، بهداشت، آموزش و پرورش ، نابرابريهاى اقتصادى، خلأ علمى و تكنولوژيك و تنشهاى منطقه اى، از جمله مسائل و مشكلات كشورهاى جنوب به شمار مى رود.[16]

شدت روند جهانگرايى، نه به معناى زندگى برادرانه تمامى ملل بر كره زمين، بلكه به معناى رشد شركتهاى فرامليتى، استعمار و استثمار هرچه بيشتر، اقدامات مالى و تجارى جهان اول و زياد شدن فاصله شمال و جنوب است! مراوتيز معتقد است اگر عقربه زمان براى شمال باز ايستد، جنوب به 1800 تا 2200 سال جهت رسيدن به سطح فعلى شمال، نياز خواهد داشت. اگر جنوب نتواند تا آغاز هزاره جديد حركت جديدى را آغاز كند، احتمال بهبود وضع اقتصادى و اجتماعى و سياسى آن از سال 2000 به بعد، بعيد به نظر مى رسد.

در چنين شرايطى نظم نوين جهانى نه تنها به يارى كشورهاى جنوب نمى شتابد، بلكه وخامت اوضاع آنها را تسريع مى كند. نظم نوين جهانى از يك طرف رقابت شماليها در استثمار هرچه بيشتر، و از طرف ديگر صف بندى شمال به عنوان يك مجموعه در مقابل جنوب است. نظم نوين جهانى رويكرد جديد امپرياليسم و استعمار در شكلى وسيع تر و با حالت غيراجبارى است.

در اينجا به مواضع برخى كشورها در مقابل «نظم نوين» ادعا شده توسط ايالات متحده، مى پردازيم:

اروپا به عنوان يك مجموعه، با فراست هرچه تمام تر از آمريكا جدا شد. ميتران، ارتش مستقل اروپايى را مورد نظر داشت و اعلام كرد يك آمريكاى صلح دوست نمى تواند نظامى را بر ديگران تحميل كند.[17] در بين كشورهاى اروپايى، انگلستان در مسائل جهانى هميشه تابع ايالات متحده بوده است.

چين و ژاپن نسبت به رهبرى بلامنازع آمريكا، انتقاد دارند. پايان جنگ سرد، آمريكا و ژاپن را از هم جدا كرد. كيسينجر مى گويد: پايان جنگ سرد از وابستگى دوستان به حمايت آمريكا كاست. دوران آمريكا به عنوان منبع اصلى سرمايه گذارى خارجى به سر آمده است. رئيس مركز مطالعات بين المللى چين مى گويد: «نظم نوين آمريكايى، جهان را بحرانى خواهد كرد.»[18]

جهان سوم داراى موضع واحدى در مقابل اين مسأله نبوده است. كشورهاى وابسته اى مانند كويت از اين نظريه كه پس از بحران خليج فارس ارائه شد شديداً طرفدارى كرده اند، در حالى كه كشورهاى انقلابى همانند ايران اسلامى، صريحاً موضع شديدى در مقابل آن اتخاذ نموده اند. امير كويت، نظم نوين آمريكايى را همان وعده الهى به بشريت جهت سعادت و بهروزى در جهان، معرفى كرده است! مقام معظم رهبرى، اين نظريه را بسيار خائنانه و توطئه آميز خواندند. رئيس جمهور سابق ايران در كنفرانس اسلامى، شرايط نظم نوين را چنين بيان نمودند:

1. امحاى فقر;

2. امكان رقابت سالم;

3. شرايط لازم براى مذاكرات شمال ـ جنوب;

4. توقف جريان سرمايه ها و منابع مادى و انسانى كشورهاى در حال توسعه به كشورهاى پيشرفته;

5. توازن بين قيمت واردات مواد اوليه و صادرات محصولات;

6. شرايط لازم جهت انتقال تكنولوژى مناسب;

دكتر ولايتى نيز در ملل متحد مؤلفه هاى بايسته نظم نوين را چنين بيان كردند:

1. نقش اساسى در مسائل سياسى با سازمان ملل باشد;

2. احترام به حقوق بشر;

3. عدالت اقتصادى;

4. محيط زيست;

5. خلع سلاح;

6. حل معضلات منطقه اى توسط ملل متحد.[19]

روبين اشتاين، استاد دانشگاه پنسيلوانيا مى گويد:

ما به دوره ثبات نياز داريم و چاره آن نظم آمريكايى نيست. چون او نه قدرت، نه ثروت و نه رغبت به تحميل نظم مورد نظر خود دارد.[20]

نظريه نظم نوين جهانى از جهات گوناگون مورد نقد واقع شده است.[21] بسيارى از نظريه هاى آتى به نحوى نقد اين نظريه محسوب مى شوند.

پويش قدرت در نظام بين الملل

 1. نظريه برخورد تمدنها

پس از فروپاشى شوروى و پايان جنگ سرد، نظريه هاى مختلفى از جانب نظريه پردازان جهان در باب چگونگى شكل گيرى پويش قدرت در روابط بين الملل عرضه شد. يكى از نظرياتى كه جنجال زيادى در محافل علمى و غيرعلمى ايجاد كرد، نظريه برخورد تمدنها از ساموئل هانتينگتون، استاد علوم سياسى دانشگاه هاروارد است.

به اعتقاد او، با پايان جنگ سرد، دوران رقابتهاى ايدئولوژيك خاتمه مى يابد و دوران جديدى به نام «عصر برخورد تمدنها» آغاز مى شود. او تمدنهاى زنده دنيا را هفت تمدن بزرگ غربى، كنفوسيوسى، ژاپنى، اسلامى، هندو، اسلاو ـ ارتدكس، آمريكاى لاتينى(و احتمالا تمدن آفريقايى) مى داند. طبق اين نظريه:

مشعل رهبرى جهان از نظر سياسى در قرن آينده در دست آمريكا و اروپا خواهد بود، و احتمالا مركز قدرت از آمريكا به فدراسيون اروپا منتقل خواهد شد. پس از آنها ژاپن و چين و روسيه سرمايه گذارى خواهند داشت. پس اگر قرن آينده قرن آمريكا نباشد، به احتمال زياد قرن اروپا خواهد بود.[22]

به عقيده هانتينگتون، نهايتاً تمدن اسلامى و كنفوسيوسى در كنار هم، روياروى تمدن غربى(و مسيحى) خواهند ايستاد و تمدن غربى پيروز خواهد شد. او نشان مى دهد كه پس از شيفتگى فوق العاده اى كه در مكاتب ماركسيسم و ليبرال دموكراسى غرب نسبت به اقتصاد به عنوان عامل تعيين كننده وجود داشت، اكنون ظرافتهاى فرهنگى، مذهبى و تمدنى ـ چه در سطح فردى و چه در سطح ملى و بين المللى ـ مورد توجه قرار خواهند گرفت.

به اعتقاد او تقابل تمدنها، سياست غالب جهانى و آخرين مرحله تكامل درگيرى هاى عصر نو است; زيرا:

ـ اختلافات تمدنى اساسى است;

ـ خودآگاهى تمدنى در حال افزايش است;

ـ تجديد حيات مذهبى وسيله اى براى پركردن خلأ هويت در حال رشد است;

ـ رفتار منافقانه غرب موجب رشد خودآگاهى تمدنى(سايرين) گرديده است;

ـ ويژگيهاى اختلافات فرهنگى تغييرناپذيرند;

ـ منطقه گرايى اقتصادى و نقش مشتركات فرهنگى در حال رشد است;

ـ خطوط گسل بين تمدنها، امروزه جايگزين مرزهاى سياسى و ايدئولوژيك دوران جنگ سرد شده است و اين خطوط، جرقه هاى ايجاد بحران و خونريزى اند. خصومت هزار و چهارصد ساله اسلام و غرب در حال افزايش است و روابط ميان تمدن اسلام و غرب آبستن بروز حوادث خونين مى شود.[23]

هانتينگتون اين نظريه را تحت تأثير برنارد لوييس، مورخ و مستشرق آمريكايى ارائه كرده است. لوييس كتب و تحقيقات مفصلى درباره اسلام دارد. او مى گويد ما با روحيه و بينشى بسيار فراتر از سطح مسائل و سياستهايى كه دولتها به دنبال آن هستند روبه رو هستيم و اين وضع چيزى جز برخورد تمدنها نيست.[24]

هنرى كيسينجر نيز معتقد است كه در دنياى بعد از جنگ سرد، شش قدرت جهانى قدرتهاى برتر خواهند بود كه در واقع در درون پنج تمدن بزرگ هستند. وى گرچه تمام مسائل جهان را در خطوط گسل مورد نظر هانتينگتون متمركز نمى داند، اما با تحليل او درباره وضعيت جهان بعد از جنگ سرد موافق است.[25]

بر اساس فرضيه وى، منبع اصلى برخورد در جهان نوين، اساساً نه ايدئولوژيك و نه اقتصادى است; بلكه شكافهاى عميق ميان افراد بشر، شكل فرهنگى(و تمدنى) خواهد داشت. به ديگر بيان، خطوط گسل در ميان تمدنها در آينده، خطوط نبرد خواهد بود. پس به جاست كه كشورها را نه بر اساس نظم سياسى و اقتصادى، بلكه بر اساس فرهنگ و تمدنشان تقسيم كنيم.

ويل دورانت مى گويد: «ظهور تمدن هنگامى امكان پذير است كه هرج و مرج و ناامنى پايان پذيرفته باشد.» تمدن از ريشه «مدن» به معناى شهرنشينى و خوگرفتن به اخلاق و آداب شهريان، يا همكارى افراد يك جامعه در امور اجتماعى، اقتصادى، دينى و سياسى است. تمدن محصول جلوه فكرى و معنوى(فرهنگ) و جلوه سلوكى و عملى مى باشد.

برخى، فرهنگ را وجه معنوى و غيرمادى زندگى جوامع و تمدن را وجه مادى و عينى آن دانسته اند.

پروفسور على مزروعى با تعبير ديگرى مى گويد:

فرهنگ، نظامى از ارزشهاى به هم پيوسته و وابسته است كه مى تواند برداشتها، داوريها، ارتباطات و رفتارها را در هر جامعه اى شكل دهد. تمدن، فرهنگى است كه در طول زمان، تداوم، گسترش و نوآورى داشته، تا آن كه به يك حيات معقول اخلاقى جديد ارتقا يافته است.[26]

در تعريف ديگرى، تمدن و فرهنگ تقريباً يكسان انگاشته شده و تمدن فراگيرنده فرهنگ و داراى جامعيت بيشتر و محور نظام بخش اجزاى مختلف زندگى اجتماعى است. ساموئل هانتينگتون با قبول اين تعريف چنين مى گويد:

فرهنگ و تمدن هر دو متضمن ارزشها، هنجارها، روشهاى فكرى و نهادهايى هستند كه نسلهاى متوالى در هر جامعه اى بيشترين اهميت وحرمت را براى آن قائل اند.[27]

اسلامى ندوشن درباره ربط فرهنگ و تمدن مى گويد:

تمدن و فرهنگ با هم مرتبط اند ولى ملازمه ندارند. جوامع بسيارى وجود دارد كه ممكن است فرهنگ در آنها به پايين ترين درجه تنزل كرده باشد. بنابراين همان گونه كه متمدن بى فرهنگ وجود دارد، با فرهنگ بى تمدن نيز وجود دارد.[28]

جدا از تعاريف مختلف فرهنگ، مى توان گفت فرهنگ، ميل يا كششى درونى و ذاتى است كه در انسان با تكيه بر چهار ميل اصلى، يعنى حقيقت جويى، نيكى، زيبايى و كمال طلبى با استعانت از قواى حس، خيال، وهم و عقل و ابزار مادى به صور گوناگون، مانند علم و فلسفه، اخلاق و ادب، هنر و زيبايى و دين و ايمان ظهور كرده و همواره در حال افزايش است. ولى تمدن، مرزى وسيع تر از فرهنگ دارد. توجه به اين نكته مهم است كه «نظريه برخورد تمدنها» بر اساس تجربه گرايى تاريخى (Empericism  Historical) ارائه شده است و كنشهاى ميان دو تمدن غرب و اسلام در هزاره دوم ميلادى را با نگاهى تاريخ گرايانه جمع بندى مى كند. ادعاى هانتينگتون اين نيست كه نظريه برخورد تمدنها از طريق روش شناسى علمى تدوين شده، بلكه اعتقاد او بر اين است كه مناسبات تمدنى درگذشته و حال او را به چنين جمع بندى رسانده است. تمدن غربى در رويارويى با دشمنان خود بايد:

1. از طريق تهاجمات همه جانبه، اتحاد احتمالى تمدنهاى رقيب را مختل كند;

2. تمدنهاى منزوى شده و خودباخته را در خود حل كند;

3. بحرانهاى درونى خود را به تمدنهاى رقيب منتقل  سازد.[29]

هانتينگتون در توصيف نظريه خود مى گويد:

فرضيه من اين است كه منبع اصلى برخورد در اين جهان نوين، اساساً نه ايدئولوژيكى و نه اقتصادى است; بلكه شكافهاى عميق ميان افراد بشر و برترين منبع برخورد، ماهيت فرهنگى خواهد داشت. تمدن هم با توجه به عناصر عينى مشترك، چون زبان، تاريخ، مذهب، سنتها و نهادها تعريف مى شود. هويت تمدنى به طور روزافزون درآينده اهميت خواهد يافت.

          چرا تمدنها با هم برخورد خواهند كرد؟ نخست، وجوه اختلاف ميان تمدنها نه تنها واقعى، كه اساسى است. دوم، جهان در حال كوچكتر شدن است و امكان اشتراك درون هر تمدن افزايش مى يابد. سوم، روندهاى نوسازى اقتصادى و تحول اجتماعى، در سراسر جهان انسانها را از هويت ديرينه و بوميشان جدا مى سازد. چهارم، نقش دوگانه غرب، رشد آگاهى تمدنى را تقويت مى كند. پنجم، كمتر مى توان بر ويژگيها و اختلافهاى فرهنگى سرپوش گذاشت. ششم، منطقه گرايى اقتصادى در حال رشد است و از اين طريق خودآگاهى تمدنى تقويت مى شود.[30]

هانتينگتون براى اثبات رويارويى تمدن غربى با اسلام به رشد جمعيت كشورهاى اسلامى و مهاجرت آنها به غرب و پيشرفت اقتصادى صادركنندگان نفت، و همچنين به تقابل تاريخى و ديرينه اسلام و مسيحيت اشاره مى كند.

از سوى ديگر، تضاد غرب با تمدن كنفوسيوسى حتمى است. دنگ شيائوپينگ در سال 1991 تأكيد كرد كه يك جنگ سرد ميان چين و آمريكا در جريان است.

او ادامه مى دهد:

امروزه غرب در رابطه با ديگر تمدنها به گونه اى استثنايى در اوج قدرت است، ابرقدرت رقيب از صحنه محو شده است. از ژاپن كه بگذريم، غرب با چالش اقتصادى ديگرى روبه رو نيست. تصميمات شوراى امنيت و صندوق بين المللى پول منعكس كننده منافع غرب است و به عنوان خواسته هاى جامعه جهانى به دنيا عرضه مى شود. چين امكانات قدرت نمايى خود را افزايش مى دهد و پيوندى اسلامى ـ كنفوسيوسى براى مقابله با غرب به وجود مى آيد. اين رابطه ممكن است به درازا بكشد يا نكشد.

          اين نظريه مدافع مطلوبيت درگيرى بين تمدنها نيست، بلكه هدف آن طرح فرضيه هاى تشريحى راجع به آينده است. در آينده قابل پيش بينى، هيچ تمدن جهان شمولى وجود نخواهد داشت، بلكه دنيايى خواهد بود با تمدنهاى گوناگون كه هر يك از آنها ناگزير است همزيستى با ديگران را بياموزد.[31]

اخيراً هانتينگتون بعد از بى مهرى نسبت به اسلام، تغيير رأى داده  است:

ژان كلوين دبير كل پيشين ناتو در سخنرانى خود گفت: درست است كه جهان اسلام در پى فروپاشى دولت عثمانى وضعيت ناپايدارى داشته و كشورهاى منشق از آن در حالت دشمنى با هم به سر مى برند، اما قرآن كريم كه قانون اساسى مسلمانان است، ديگر بار مسلمانان را متحد نموده و اختلافات ما با آنان را در اولويت قرار خواهد داد. هانتينگتون گفت: تمدن اسلامى تا به حال پابرجا مانده و اين دليلى بر امكان بازگشت مجدد مسلمانان براى رهبرى جهان است. در كتابم به نام برخورد تمدنها، گفته بودم بى گمان قضيه اسلام يكسره خواهد شد و كار اين تمدن به پايان خواهد رسيد، اما اكنون پس از مشاهدات و ملموسات دريافتم كه نظريه پيشين من در مورد اسلام و تمدن اسلامى كه آن را پايان يافته مى دانستم، اشتباه بوده است. من اكنون باور دارم كه تمدن اسلامى، تمدن ماندگار و پاياست.[32]

وى در سمينار «اسلام سياسى و غرب» كه در 30 و 31 اكتبر 1997 در قبرس انجام شد، مقاله اى با عنوان «اسلام و غرب: از تعارض، تا گفتگو» ارائه داد و تا اندازه اى نظريات قبلى خود را تعديل نمود.[33]

 

نقد و بررسى نظريه برخورد تمدنها

حساسيتى كه اين نظريه در سطح جهانى برانگيخت، باعث شد عكس العملهاى متنوعى را به همراه داشته باشد. در اينجا سعى مى شود به مهم ترين انتقادات وارد بر اين نظريه اشاره شود:

1. قبل از هر چيز بايد به روش شناسى اين نظريه توجه كرد. همان گونه كه گفته شد، اين نظريه بر اساس تجربه گرايى تاريخى ارائه شده است. در واقع او با نگرش تاريخى به جمع بندى خاصى رسيده است. بنابراين هيچ گونه روش علمى و قابل بحثى در اين نظريه ديده نمى شود. در واقع اين گونه پيش بينى ها به پيش گويى شبيه تر است.

شواهد و قرائنى كه هانتينگتون براى اثبات نظريه خود ارائه مى دهد، در آن حد نيست كه بتواند كليت اين نظريه را اثبات كند.

ريشه هاى تاريخى نظرات او را در آراى كندرسه(در كتاب نگرش تاريخى به تكامل تفكر انسانى) و ولتر(در كتاب آداب و رسوم ملتها) كه به سال 1795 منتشر شدند، مى توان ديد. البته آنها قبل از آنكه به مبناى تضاد تمدنها بينديشند، تحت تأثير شرايط رقابت آميز آن زمان بودند. ولتر محور تمدن تكامل يافته جهان را اروپا(انگلوساكسون) مى داند و صريحاً معتقد است كه تمدنهايى كه در خطوط تماس با تمدن اسلامى(عثمانى) قرار دارند، عقب مانده ترند. همچنين روسيه ارتدكس، تمدن عقب مانده اى دارد.[34]

2. اين نظريه طرفين درگيرى و رويارويى را تمدنها قرار مى دهد. بنابراين هانتينگتون نه بر ملتها و دولتهاى ملى تأكيد مى كند، و نه بر مسائل نظامى يا اقتصادى. ريچارد فالك و متفكران زيادى بر اين نكته تأكيد دارند كه «تمدن» نمى تواند جانشين «دولت ـ ملت» شود.[35]

اين كه در اين نظريه واحد تحليل، «تمدن» قرار گرفته است، نياز به استدلال دارد. آنچه در حال حاضر در صحنه روابط بين الملل وجود دارد و بر آن تأكيد مى شود، دولتهاى ملى بر اساس منافع ملى هستند. خروج از اين حالت و تأكيد بر واحدى به نام «تمدن» مستلزم رجحان و برترى اين مبنا بر واحدهاى ملى است.

از سوى ديگر، تأكيد بر عوامل فرهنگى نسبت به عوامل سياسى و اقتصادى و نظامى، نياز به تأمل دارد. اگر در گذشته دور، قدرت نظامى تعيين كننده بود، امروزه مهم ترين عامل به سمت مسائل سياسى و سپس مسائل اقتصادى تغيير كرده و اطلاعات از اهميت ويژه اى برخوردار شده است. لازمه تأثير بيشتر عوامل اقتصادى در برهه اى خاص، پذيرفتن جامعه شناسى ماركسيستى و زيربنا دانستن اقتصاد نيست.

برايگر، رئيس بخش سياست بين المللى مدرسه روزنامه نگارى بوئنوس آيرس و استاد جغرافياى سياسى خاورميانه در دانشگاه پلاتاى آرژانتين مى گويد:

بر خلاف هانتينگتون كه جنگ تجارت را متروك دانسته و با وجود آن فكر مى كند كه غرب مى تواند و بايد منافع خود را تحميل كند، تحليل گران بر اين حقيقت پافشارى مى كنند كه جنگهاى قرن بيست و يكم ممكن است به خاطر مشكلات آمريكا در راه ابرقدرت اقتصادى شدن، پيش آيد. تحقيقات بى شمارى به تحليل مشكلات ايالات متحده آمريكا پرداخته اند و مشكلات اين كشور را در رابطه با حفظ رهبرى اقتصادى و معضلات اجتماعى عميقى كه با آن روبه رو است، مورد توجه قرار داده اند. جذابيت غرب در رفاه مادى آن است. هانتينگتون تناقض گونه بر خلاف اهميتى كه جنبه فرهنگى براى او دارد، اعتراف مى كند غرب، منافع اقتصادى را پيش مى برد و سياستهاى اقتصادى را كه مناسب مى داند به ديگر ملتها تحميل مى كند.[36]

تأكيد بر مبناى تمدن و فرهنگ، هرچند نزد ما با معيارهاى ايدئولوژيك سازگارتر است، اما در عمل معيارهاى ديگر بيشتر مؤثر افتاده است. به بيان ديگر، اولويت ارزشى و تأكيد بر عامل فرهنگ و تمدن، غير از واقعيت موجود است. هرچند كوچك تر شدن جهان به يمن گسترش اطلاعات و دهكده جهانى، حاكميت دولتها را محدود كرده، ولى به احتمال زياد اين مبنا در دهه هاى آتى اهميت خود را حفظ خواهد كرد. دكتر اسلامى ندوشن مى گويد:

در اين كه دنياى آينده با رويارويى روبه رو خواهد بود، حرفى نيست. ولى تمدن را نمى توان منشأ و انگيزنده آن خواند. هانتينگتون همه مشكلات دنياى امروز را در قالب تمدن گذارده ولى اوضاع و عواملى را كه موجب آن مى شود، از نظر دور داشته است. تمدن مأمور است و رويه، نه آمر و مغز.[37]

كيسينجر قدرت پنج كشور بزرگ دنيا در سال 2020 (آمريكا، اروپا، ژاپن، روسيه و هند) را قدرت اقتصادى مى داند.[38]

3. پيوند كنفوسيوسى ـ اسلامى در نظريه رويارويى تمدنها، ناشى از عدم شناخت صحيح اين دو تمدن است، همان گونه كه يكدست پنداشتن جهان اسلام خطاست. روشنفكران جوامع اسلامى به دنبال ايجاد سنتز بين سنتهاى خود و مدرنيسم هستند و نقاط مثبت هر دو را در نظر مى گيرند.

اسلامى ندوشن در اين باره مى گويد:

هانتينگتون شرق را نمى شناسد و با چند معيار غربى درباره آن حكم مى كند. او نمى داند كه در شرق مى شود حرفى را بر زبان آورد و در دل نوعى ديگر انديشيد. در همين چين، زمانى كنفوسيوس منفور بود. با اين حساب باز معلوم نيست كه در آينده تغيير مسير داده نشود. دو تمدن عمده، به عنوان رودرروى نام آوران آينده مورد مثال قرار گرفته است: يكى كنفوسيوسى و ديگرى اسلامى. اين دو، كاركرد متفاوت دارند و تأثير آنها نيز متفاوت است. در مورد كشورهاى اسلامى، هنوز از نظر اقتصادى حرف زده نمى شود. حتى در كشورهاى عرب زبان هم عدم تجانس ديده مى شود.[39]

هانتينگتون وقتى از تمدن غيرغربى به ويژه تمدن اسلامى صحبت مى كند، هويت مذهبى را به عنوان يك عامل مهم در نظر مى گيرد، ولى در مورد تمدن غربى با مهارت، هويت مذهبى را از تمدن جدا مى سازد.[40]

از سوى ديگر، الكساندر بلچوك مى گويد:

فكر نمى كنم تعبير تمدن غربى و روسى به عنوان تمدن واحد مسيحى درست باشد. دين تنها عامل تمدن نيست، علاوه بر آن كه در روسيه و غرب بى دينى هم رواج دارد.[41]

4. اين نظريه، غرب را يكپارچه فرض كرده است، در حالى كه قراين از شكاف و واگرايى در بلوك غرب حكايت دارد. از ابهام «تمدن غربى» در كلام هانتينگتون كه بگذريم، باز احتمال واگرايى هرچه بيشتر واحدهاى آن در آينده وجود دارد. با توجه به اتحاد اروپا و جدا شدن از سياستهاى آمريكايى، اين احتمال قوت مى گيرد.

5. همچنين هانتينگتون در مقاله خود، به جايگاه فرهنگ ايرانى در پيكره تمدن اسلامى اشاره نكرده است، درحالى كه همه مورخان و پژوهشگران در زمينه تمدنها به ارزش مسلم ايران در برپايى تمدن اسلامى واقف اند و مى دانند كه زبان پارسى نه تنها در پهنه تمدن اسلامى زبان فضلا و نخبگان بوده است، بلكه امروزه نيز در دنياى اسلام، زبان دوم به شمار مى رود.[42]

6. وجود روح همكارى بين تمدنها، نكته ديگرى است كه تا اندازه زيادى در اين نظريه ناديده گرفته شده است. هانتينگتون شش استدلال براى برخورد تمدنها بيان كرد; اما نه تنها اين استدلالها مجموعاً نمى تواند مدعاى او را ثابت كند، بلكه به ابهام و پيچيدگى مطلب مى افزايد. به طور مثال اين سؤال ممكن است به وجود آيد كه با توجه به كوچك تر شدن جهان چه دليلى بر برخورد آنها وجود دارد؟ مى توان تصور كرد كه گسترش و انفجار اطلاعات، جهان را به شكل دهكده كوچكى درآورد و واگرايى تمدنها را به حداقل كاهش دهد. در اين نظريه به همگرايى درون تمدنى و برخورد تمدنها اشاره مى شود، در حالى كه همان عللى كه باعث نزديك شدن جناحهاى درون يك تمدن مى شود، ممكن است تمدنها را نيز به هم نزديك نمايد.

نظريه «گفتگوى تمدنها»، كه از طرف رئيس جمهور ايران ـ سيد محمد خاتمى ـ ارائه شد، نيز نقدى بر اين نظريه تلقى  مى شود.

7. به نظر مى آيد كه اصل طرح اين قضيه، رنگ سياسى داشته باشد. نظريه اى با چنان اشكالات واضح از سوى انديشمندى، مثل هانتينگتون، نوعى تجاهل و تغافل به نظر مى رسد. يكى از مؤيدات اين احتمال، تغيير نظر اخير او نسبت به ماندگارى تمدن اسلامى است.[43] آيا واقعاً ملموسات و مشهودات ايشان باعث شد كه نظرشان نسبت به اسلام تغيير كند!؟

برخى معتقدند آمريكا در تسريع فروپاشى شوروى نقشى بسزا داشت و در اين جهت به خطا رفت. مباحثات روشنفكرى در آمريكا دال بر اين مطلب بود كه وجود دشمنى پوشالى جهت جذب ژاپن و اروپا و جهت مشروعيت بخشيدن به دخالت در جهان سوم و فروش تسليحات، ضرورى بود.

با فروپاشى شوروى، آمريكا اين امتياز مهم و مثبت را از دست داد و سعى كرد دشمنى ديگر دست و پا كند. در تعارض فى الجمله تمدن اسلامى و كنفوسيوسى با تمدن غربى، شكى نيست. ولى طراحى نظريه اى كه حاكى از اتحاد اين دو تمدن برضد تمدن غرب است، ايدئولوژيك مى نمايد. در تبليغات غرب پس از فروپاشى شوروى، گاه شاهد بزرگ كردن دشمنان آن هستيم. به طور مثال آنها بيش از اندازه مى خواهند خطر بنيادگرايى و ايران اسلامى را بزرگ جلوه دهند، تا از آب گل آلود ماهى بگيرند. در اين صورت امكان فروش تسليحات به اعراب منطقه بالا مى رود.

آنجا كه هانتينگتون براى قدرت گرفتن اسلام در مقابل غرب استدلال مى كند كه تعداد كشورهاى اسلامى در سال 1920 فقط چهار كشور بود و اينكه به پنجاه كشور رسيده است; احساس مى شود نوعى مغالطه و سياسى كارى در كلام او وجود دارد.

ژرنوت روتر معتقد است آمريكا موفق شده است چهره دشمن فرضى جديد را ترسيم كند. او مى گويد:

وضعيت پايان جنگ جهانى دوم تا سقوط اردوگاه كمونيسم بسيار ساده بود. ما از جمله نيكان و پاكان به شمار مى آمديم و گروه اشرار و دشمنان هميشه ديگران بودند. به اين صورت غرب سرمايه دارى به شرق كمونيسم مى نگريست، و به همان نحو شرق كمونيسم به غرب سرمايه دارى نگاه مى كرد. در اين حالت شناخت دشمن فرضى بسيار آسان بود، ولى با فروپاشى اردوگاه شرق در سالهاى 1989 ـ 1990، تصوير دشمن فرضى خدشه دار شد. هنگامى كه صدام حسين به كويت حمله كرد و آن طور كه گفته مى شود منابع انرژى مصرفى غرب را مورد تهديد قرار داد، هيچ كس نمى توانست باور كند كه اين رويداد به صورت اتفاقى رخ داده است و به اين ترتيب دشمن فرضى جديدى به نام اسلام به دنياى متمدن معرفى گرديد. حتى ] امام[ خمينى كه واقعاً موضع سرسختانه اى داشت نتوانست چنين جو خصمانه اى به وجود آورد. به اين صورت بود كه چهره دشمن فرضى جديد ترسيم گرديد.[44]

به اعتقاد روتر كوته نظرى غرب از آنجا ناشى مى شود كه اسلام را همرديف جنبشهاى افراط گرا قرار داده است.[45]

به قول مترجم كتاب موج سوم دموكراسى ، هانتينگتون وقتى در كار تحقيق است، نظراتش خواندنى است، اما آنجا كه تحت تأثير منافع كشورش قرار مى گيرد، سياست پيشه است و نظراتش قابل تأمل و بررسى مى باشد. او به صراحت نتيجه مى گيرد كه منافع غرب ايجاب مى كند بين آمريكاى شمالى و اروپا وحدت وجود داشته باشد. از سوى ديگر، كليه كشورهاى اسلامى را غيردموكراتيك مى خواند، و آن را پاى اسلام مى گذارد و مى گويد: «هر قدر هم اسلام و دموكراسى در تئورى با يكديگر موافق و همگام باشند، در عمل با هم ناسازگارند».[46]

جالب آن است كه اروپا بيش از پيش به سياستهاى ايران نزديك شده و از طرح «گفتگوى تمدنها» استقبال نموده است. پس احتمال اين مسأله هم وجود دارد كه اقدامات اروپا سياسى باشد. از اينجا مى توان به يكى از مسائل بنيادين اين پژوهش بازگشت، و آن، تأثير بيشتر مسائل اقتصادى و سياسى نسبت به مسائل و عوامل فرهنگى است.

به يكى ديگر از مؤيدات اين فرضيه اشاره مى شود:

افراد زيادى در مخالفت با او گفته اند ابتدا قرار نبود مطالعات هانتينگتون منتشر شود و تنها قرار بود رهيافتهاى آن در اختيار پنتاگون براى تنظيم كاركردهاى سياست خارجى و نظامى آمريكا قرار گيرد. بعداً به دلايلى اين تئورى به بيرون درز كرد. اين گروه معتقدند كه غرب و مخصوصاً آمريكا مايل نيست كه تمدنها را بابت حوادث آينده نگران، و خود را در شرايط غيرابتكارى قرار دهد. برخى تا مرزهاى شگفت انگيزترى پيش رفته اند و به آمريكا نصيحت كرده اند كه اگر مرزبنديها را تمدنى ببيند، به دليل امتزاج تمدنهاى مختلف در درون خود، خيلى زود ايالات متحده به ايالات نامتحده بدل خواهد شد. يك عده هم آمريكا را دلگرم كردند و از او خواستند كه تقويت ناتو را بر هر چيز ديگر مقدم بدارد.[47]

هانتينگتون در ترسيم منافع ايالات متحده در دوران پس از جنگ سرد به سه نكته اشاره دارد: برترى آمريكا، جلوگيرى از ظهور قدرتى مسلط در آسيا و حفاظت از منافع ايالات متحده در جهان سوم.

اگر اين نقد صحيح باشد، نتيجه اين مى شود كه ماهيت اين نظريه سياسى است، نه فرهنگى(و مربوط به تمدن)! البته اين قسمت از نقد مربوط به انگيزه نويسنده است، نه نقادى خود نظريه.

8 . در اينجا به نقد برخى ديگر از انديشمندان در خصوص نظريه رويارويى تمدنها مى پردازيم:

برژينسكى در نقد انديشه هانتينگتون، نخست در سطح فكرى به كالبدشكافى فرهنگ غربى پرداخته، ضعف هاى التيام ناپذير اين فرهنگ را بر مى شمارد و از بى توجهى او نسبت به درون گسيختگى فرهنگ غربى خرده مى گيرد. به عقيده وى، سكولاريسم عنان گسيخته حاكم بر نيم كره غربى در درون خود نطفه ويرانى فرهنگ غربى را مى پرورد. از اين رو، آنچه ابرقدرتى آمريكا را در معرض زوال قرار مى دهد، سكولاريسم عنان گسيخته است، و نه رويارويى تمدنها. سكولاريسم غربى در وضع فعلى خود، بهترين معيار سنجش براى حقوق بشر نيست. البته او در سطح سياسى با تئورى رويارويى تمدنها چندان مشكلى ندارد.[48]

          فؤاد عجمى، استاد دانشگاه هاپكينز در دو سطح فكرى و سياسى به اين نظريه انتقاد وارد كرده است. از نظر فكرى، انتقاد عجمى حول محور قدرت و نقش دولت ملى در جوامع امروز متمركز است. او تعجب مى كند كه چگونه هانتينگتون نقش دولت و منافع ملى آن را ناديده مى گيرد. فؤاد عجمى نگرانى هانتينگتون نسبت به بنيادگرايى اسلامى را تبليغاتى و اغراق آميز مى داند، وى در تحليل سياسى خود برداشت هانتينگتون از جهان اسلام را مورد انتقاد قرار داده، مى نويسد: وى اين گونه تعابير را از شعارهاى صدام در جنگ خليج فارس به عاريه گرفته است. دولتها تحت كنترل تمدنها نيستند، بلكه آنها را كنترل مى كنند.[49]

وى مى گويد: «هند به يك كشور هندو بدل نخواهد شد، بلكه ميراث سكولاريسم هندى حفظ خواهد شد».

كيشور محبوبانى، معاون وزير امور خارجه سنگاپور، در مقاله «خطرات انحطاط غرب، غرب چه چيزى مى تواند از بقيه جهان بياموزد؟»، نظريه رويارويى تمدنها را در دو سطح فكرى و سياسى مورد بررسى قرار مى دهد.[50]

محبوبانى مى گويد: اگر فروش سلاحهاى چينى به ايران دليل ارتباط دو تمدن اسلامى ـ كنفوسيوسى است، پس فروش جنگ افزارهاى آمريكايى به عربستان سعودى نيز به ارتباط دو تمدن اسلامى  ـ  مسيحى دلالت دارد! به عقيده او فرهنگ غرب از ارزشهاى خوب و بد تشكيل شده است.

سودانشو راناده نويسنده برجسته هندى، در مقاله اى در روزنامه هندو، اين نظريه را بهانه اى براى بررسى سياستهاى آينده آمريكا نسبت به منافع هند تلقى كرده است و مى گويد: آنها بعد از فروپاشى كمونيسم در تلاش اند، دشمن ديگرى براى خود بسازند. وى با نقد سياسى اين نظريه تذكر و هشدار مى دهد كه نبايد فريب اين تئوريها را خورد.[51]

شينتارو ايستنى هارا نيز در نقد نظريه «برخورد تمدنها» مى گويد: «ژاپن به آسيا بازگشته است».[52]

احمد صدرى مى گويد: «بحث بر سر كاربرد مفهوم تمدن نيست، نكته در آنجاست كه هانتينگتون آن را به معناى نادرستى به كار برده است. او اصطلاح «پارادايم» را به شكل غيرعلمى به كار برده و فكر كرده تمدنها مثل انسانها داراى شعورند و مترصد نبرد با يكديگر! به اعتقاد دكتر صدرى هانتينگتون با وقايع جهانى به شكل گزينشى برخورد كرده است. در اين كه خون مسلمين در جهان ريخته مى شود حرفى نيست، ولى به دام نظريه برخورد تمدنها نبايد بيفتيم».[53]

ادوارد سعيد مى گويد: جهان عرب، در آستانه قراردادهاى صلح با اسرائيل قرار دارد و بيش از هر زمان ديگر به طور مشهود در داخل مدار آمريكا و اسرائيل قرار گرفته است. عصر جديد عصر يك صلح قريب الوقوع و كاملا ناقص است. واقعيت فوق، واقعيتى لائيك است كه تنها اسلام در آن درگير نيست.[54]

سيد حسين نصر پس از برشمارى اركان نظريه هانتينگتون (1. پايان نبرد ايدئولوژيك; 2. تضعيف ناسيوناليسم; 3. احياى جديد ملت گرايى در قالب تمدن; 4. برخورد تمدنها به دليل فقدان سيطره بلامنازع يك تمدن) مى گويد: دليلى وجود ندارد كه بين تمدنها خصومت و برخورد وجود داشته باشد. اصول مشترك تمدنهاى سنتى بسيار زياد است. آينده از آنِ معتقدين به خداوند است و ما نبايد بگذاريم برخورد تمدنها به خود جامه عمل پوشد.[55]

به اعتقاد سيد حسين نصر، اتحاد سياسى عمده اى در زمينه دشمنى با اسلام وجود دارد. نمونه اين دشمنى را مى توان در سكوت، بى تفاوتى و عدم واكنش جدى غرب نسبت به كشتار مسلمانان در بوسنى و چچن مشاهده كرد. وى سپس جهت رفع موانع به منظور تفاهم اسلام و غرب پيشنهاداتى ارائه مى دهد:

ـ توقف تبليغات ضداسلامى در غرب;

ـ كنار گذاشتن اين پيش فرض كه تمامى تمدنهاى موجود در جهان بايد دنباله رو تمدن غيردينى غربى كه از تاريخ غرب پس از رنسانس آغاز مى شود، باشند;

ـ مسأله فعاليت مبليغن غربى(بالاخص در مستعمرات);

ـ نزديك كردن بينشهاى مذهبى دو طرف;

ـ شفاف كردن فضاى موجود در روابط اسلام و غرب و مطالعه دوباره واژه هايى مانند بنيادگرايى، افراط گرايى و تندروى.[56]

بقيه نقدهاى اين نظريه را در ادامه نوشتار بررسى خواهيم كرد.

در مجموع بايد گفت نظريه برخورد تمدنها از خطاهاى فاحشى برخوردار است و از نظر روش شناسى، فكرى و سياسى و نيز شواهد تاريخى با مشكلات عديده اى روبه رو است.

 

2 . نظريه گفتگوى تمدنها

با توجه به انتقادات عديده اى كه به نظريه برخورد تمدنها وارد شده، زمينه براى نظريات رقيب آن آماده مى شود. يكى از اين نظريات كه توسط رئيس جمهور ايران، سيد محمد خاتمى، ارائه شده، «گفتگوى تمدنها» نام دارد. اين نظريه در سطح وسيع مورد قبول دولتها و ملتهاى جهان قرار گرفت. به قول توين بى، پويايى يك تمدن از طريق برقرارى ارتباط فعال وگفتگو و مراودات فرهنگى مى تواند از زوال و انحطاط آن جلوگيرى كند. شايان ذكر است كه گفتگوى تمدنها قبلا توسط متفكران ديگر نيز مطرح شده بود:

شايگان يكى از معدود روشنفكران ايرانى است كه علاقه خود را به فلسفه غربى با توجهى همسان به فلسفه آسيايى متعادل ساخته است. وى براى بنيانگذارى و اداره مركز ايرانى مطالعه فرهنگها صلاحيت كامل داشت. هدف اين مركز آشناساختن ايرانيان با تمدنهاى شرقى و آسيايى مانند چين، ژاپن، هند و مصر بود. مركز در راستاى اين هدف در سال 1356 (1977) در تهران ميزبانى سمپوزيومى را تحت عنوان «آيا تسلط تفكر مغربى اركان گفتگو ميان فرهنگها را ميسر مى سازد؟» به عهده گرفت.[57]

نزديك به دو دهه پيش نيز، روژه گارودى طرحى را در مورد گفتگوى تمدنها ارائه كرد. اين طرح فراخوانى براى ايجاد زمينه تفاهم ملتها و داراى ويژگى نقد سلطه غرب بر جهان امروز بود. وى غرب را عنصرى آسيب رسان به بشريت و نويددهنده نيستى و نابودى مى داند كه در دوره اى از حياتش است كه به آرامى به سوى فروپاشى و پرتگاه مى رود.[58]

به هر حال، حجة الاسلام والمسلمين خاتمى در مقابل نظريه برخورد تمدنها، ابتدا گفتگوى ملتها و سپس گفتگوى تمدنها را مطرح كرد و در سطح جهانى موقعيت بارزى براى جمهورى اسلامى ايران به همراه آورد. خاتمى در مصاحبه اى تمدن را پاسخى دانست كه انسان نسبت به هستى و جهان و انسان دارد و آن را تلاشى براى برآوردن نيازهاى انسان معرفى كرد. وى اظهار داشت سياستمداران آمريكا از زمان خود عقب افتاده اند، زيرا جهان به سمت چندقطبى شدن پيش مى رود، وآنها هنوز سعى دارند نظام تك قطبى را تحميل كنند.[59] وى در مصاحبه معروف خود با تلويزيون  CNNعقلانيت مفاهمه اى را به جاى عقلانيت ابزارى پيشنهاد نمود و اظهار اميدوارى كرد كه ديوار بى اعتمادى بين ايران و آمريكا به تدريج برداشته شود.[60] پيشنهاد ايشان در خصوص گفتگوى تمدنها ابتدا از طرف پارلمان اروپا و سپس از طرف مجمع عمومى سازمان ملل متحد پذيرفته شد. مجمع عمومى در تاريخ 13/8/77 به اتفاق آرا پيشنهاد رئيس جمهورى ايران را در مورد نامگذارى سال 2001 از سوى سازمان ملل به عنوان سال «گفتگوى تمدنها» تصويب كرد.[61]

سيد محمد خاتمى در سال 1372 در كتابى به نام بيم موج كه مشتمل بر پنج مقاله مى باشد، تحليل خود را درباره تأثير تمدنها نسبت به يكديگر و بحران در غرب ارائه نموده است. او درباره بحث تمدنها مى نويسد:

تمدنها زاده مى شوند، مى بالند و مى ميرند. امروز تمدن غالب، تمدن غربى است. تمدنها بر يكديگر اثر مى گذارند، مگر اينكه رابطه ميان دو تمدن كاملا منقطع باشد. در پيدايش تمدنها و نيز اعتلا و انحطاط آنها دو عامل از همه مهم تر و اساسى تر است: يكى پويايى ذهن آدمى و ديگرى پيدايش نيازهاى جديد در زندگى او. هر تمدنى دوبار، يكى به گاه تولد و ديگر به هنگام مرگ، جامعه را دچار بحران مى كند.[62]

به اعتقاد خاتمى اكنون غرب با بحرانى جدى مواجه است: بحران در تفكر و همه شؤون زندگى. چهار قرن براى يك تمدن عمر كمى نيست، بنابراين ادعاى پيرى اين تمدن، ادعاى گزافى نمى باشد. وى در پاسخ به اين سؤال كه آيا بحران موجود نشانه احتضار تمدن غرب است، مى گويد:

به طور قطع نمى توان در اين باب پيشگويى كرد. غرب در مرحله فعلى تدبيرى را به كار گرفته است كه با تجربه او در اوايل اين قرن شباهت هايى دارد; تجربه اى كه سبب نجاتش از بحران قبلى شد. آن تمدن با تبديل استعمار كهنه به استعمار نو توانست از سقوط نجات پيدا كند. نظم نوين جهانى ـ كه آمريكا سعى مى كند ميان دار آن باشد  ـ با استعمار نو همان نسبتى را دارد كه استعمار قديم با استعمار جديد داشت. قدرتهاى استكبارى به خصوص آمريكا مى كوشند از اين موقعيت تاريخى و بشرى سوءاستفاده كنند و فريبكارانه، حاكميت تباه كننده خود را با صورتى ظاهرالصلاح استمرار بخشند. قدر مسلم اين است كه تمدن فعلى دوران پيرى را مى گذراند.[63]

وى سپس وارد بحث «بحران و جامعه انقلابى ما» مى شود و تفاوت آن را با بحران غرب توضيح مى دهد. علت عمده بحران ما اين است كه با انقلابمان كوشيديم از ذيل تمدن غرب خارج شويم. به اعتقاد خاتمى، غرب دو چهره دارد: يكى وجه سياسى (كه روبناى تمدن غرب است)، و ديگرى وجه فكرى كه زيربناى اين تمدن است. غرب، گو اينكه پير شده است، اما هچنان از لحاظ سياسى، اقتصادى، نظامى، اجتماعى و امكانات زندگى و نيز از حيث قدرت تبليغى و القايى نيرومند است. در اينجا ما با دشمنى سرسخت روبه رو هستيم. جنگ ما در اين عرصه با غرب، جنگ مرگ و زندگى است. ما از نفى غرب، نفى سلطه سياسى و فكرى و فرهنگى و اقتصادى آن را مراد مى كنيم. اگر بايد تجربه و دستاورد مثبت تمدن حاضر را گرفت و جنبه هاى منفى آن را رها كرد، پس چاره اى نداريم كه غرب را به درستى بشناسيم.[64]

توجه به اين نكته لازم است كه اگر واحد تحليل خود را «تمدن» در مفهوم عام آن قرار دهيم، همچون تحليل فوق ممكن است به برترى سياسى، اقتصادى، نظامى و اجتماعى غرب قائل شويم و در عين حال آن را رو به افول بدانيم، چرا كه زيربناهاى فكرى و فرهنگى آن رو به زوال است، به اعتقاد ما اين تحليل دور از واقع است، زيرا اولويت فرهنگ (نزد ما مسلمانان) الزاماً به معناى تأثير بيشتر آن بر ديگر حوزه ها نيست. از سوى ديگر، دقت شود كه نظريه «گفتگوى تمدنها» با سخن از «دشمن سرسخت»، «جنگ مرگ و زندگى» (بين دو تمدن) و بحث از استعمار جهان سوم توسط غرب چندان سازگار نيست. چه بسا بتوان گفت نظرات ايشان در طول زمان دچار تحول و تكامل شده است.

خاتمى در نقادى تمدن غربى معتقد است:

جامعه اى تمدن ساز مى شود كه از نيرو و انگيزه ذاتى سرشار باشد. در آغاز دوران جديد، بشر غربى، چشم انداز اميدواركننده اى به آينده اى سرشار از لذت، سلامت و برخوردارى مادى داشت. ليكن به نظر مى رسد روز به روز از اعتماد به نفس تمدن جديد كاسته مى شود. مشكل كنونى تمدن در خارج از مرزهاى جغرافيايى و ملى سرمايه دارى به صورت بدبينى مزمن و احياناً نفرت ملتهاى زير ستم استعمار غربى بروز داشته است. به هر حال اين تمدن هر حاصلى كه داشته است، ابدى نيست. ترديد نكنيم كه آينده اى سواى وضع و حال امروز در انتظار بشر است. اما پرسش مهم اين است كه آيا ما مى توانيم در سرنوشت آينده بشر دست كم خودمان نقشى داشته باشيم؟[65]

خاتمى سؤال فوق را قبل از رياست جمهورى، در كلاسهاى درس مطرح كرده بود. بنابراين پاسخ سؤال اخير او شايد ايفاى نقش در كرسى رياست جمهورى ايران اسلامى بوده است و تنها با خدمت در اين پست و مقام بود كه امكان طرح نظريه گفتگوى تمدنها در سطح جهانى ممكن مى نمود.

رئيس جمهور ايران در سخنرانى خود در مجمع عمومى ملل متحد با ارائه اين نظريه اظهار اميدوارى كرد كه جهان در هزاره جديد بتواند از طريق گفت و شنود ميان تمدنها به صلح و عدالت و آزادى دست يابد. وى گفت: قرن بيستم قرن جنگ و تجاوز بوده است و متأسفانه فرهنگ در خدمت سياست و منافع اقتصادى قرار گرفت. بياييد دست به دست هم دهيم و سياست را در خدمت فرهنگ قرار دهيم، بياييد در قرن آينده با زبان فرهنگ سخن بگوييم و صلح و آرامش را در سراسر جهان آرزو كنيم.

تاريخ تمدن بشر شاهد شكوفايى چندين تمدن بزرگ بوده است. تنوع تمدنها و گفتگو ميان آنها موجد پويايى و قدرت آنها مى شود; همان گونه كه نتيجه جدايى آنها ضعف و انزواست. در اينجا حاصل جمع عددى، صفر نيست. تمدن غرب بيشترين تأثير را از تمدنهاى يونانى و رومى و اسلامى گرفت و تمدن اسلامى نيز از ديگر تمدنها تأثير پذيرفته است. البته اگر در اين ميان، تمدنى قصد سلطه بر ديگر تمدنها را داشته باشد، اصول اوليه گفتگو را زير سؤال برده است.

مقايسه نظريه گفتگوى تمدنها و رويارويى تمدنها را مى توان به شكل زير ملاحظه نمود[66]:

 

گفتگو

رويارويى

 

1. مبتنى بر برابرى(گفتگو از موضع برابر);

2. تنوع فرهنگها زمينه ساز همكارى;

3. توجه به زمينه هاى مشترك براى شروع گفتگو;

4. در جتسجوى دوستى و همبستگى;

5. به دنبال ايجاد تفاهم مشترك و آگاهى اصيل;

6. ايجاد پلهاى اعتماد بين طرفها;

7. مستلزم تحمل و مشاوره;

8 . شفافيت مواضع براى همكارى و سازندگى;

9. مفيد براى همه طرفهاى گفتگو;

10. مستلزم عقل و نقد و اخلاق;

11. صاحبنظران و اهل انديشه در تبادل كلام;

12. عميق تر شدن تمدنها با گفتگو;

13. راهبرد كلان صلح عادلانه و پايدار;

 

1. مبتنى بر تبعيض و نابرابرى;

 

2. تنوع علت و زمينه ايجاد تصادم;

3. تأكيد بر خطوط تمايز براى شروع درگيرى;

4. درپى دشمنى، سلطه و وابستگى;

5. به دنبال ترسيم تصويرهاى مغشوش و معيوب;

6. احداث ديوار بى اعتمادى;

7. متضمن خشونت و تهديد;

8 . مخفى كارى براى مانع تراشى و تخريب;

9. يك طرف برنده يا دو طرف بازنده;

10. مبتنى برترس و طرد;

11. جنگاوران و خشونتورزان در تبادل آتش;

12. تهى شدن از ماهيت تمدنى و اخلاقى;

13. راهبرد كلان جنگ تام و بى پايان.

 

پيشنهاد نظريه گفتگوى تمدنها همانند هر نظريه ديگر از نقاط مثبت و محدوديتهايى برخوردار است. از جمله لوازم و نتايج اين نظريه مى توان به موارد زير اشاره كرد:

1 . ابتدا، بايد ديد «گفتگوى تمدنها» يك نظريه است يا يك پيشنهاد. آنچه مسلم است اين كه موضوع هنوز به شكل يك نظريه منسجم با مبانى مشخص و اركان تبيين شده در نيامده است. بنابراين تصويب اين طرح در مجمع عمومى ملل متحد نه پايان كار، بلكه ابتداى راه است; و افزون بر داشتن هدف، وجود راهكارهاى مهم ضرورى مى باشد. شايد مقصود آقاى خاتمى از ارائه گفتگوى تمدنها تنها يك پيشنهاد و راهكار باشد، نه پيش بينى وضع آتى و روابط و جامعه بين الملل.

به هر حال پذيرفتن «گفتگو» متضمن پيش فرضها و مبانى خاصى است. كسى كه خود را كاملا برحق مى داند، به امر «گفتگو» صرفاً به شكل صورى نگاه مى كند. برعكس اگر كسى به نوعى پلوراليزم قائل باشد و قسمتى از حقايق را نزد تمدنهاى ديگر ببيند، «گفتگوى تمدنها» براى او امرى جدى خواهد بود. طرح گفتگوى تمدنها نمى تواند صرفاً جهت تبليغ و مجاب كردن ديگران ارائه شده باشد.

2 . همان گونه كه در نقد نظريه «برخورد تمدنها» گفته شد، اگر واحد تحليل را تمدن بگيريم، لوازم خاصى خواهد داشت; به طور مثال اين نظريه (يا طرح؟) احتمالا قبول مى كند كه تأثير مسائل فرهنگى (در قالب تمدنها) بيش از مسائل اقتصادى، سياسى و نظامى خواهد بود. همچنين از ديگر لوازم آن، رقيق شدن مفهوم «منافع ملى» و واحدهاى ملى (ملت ـ كشور) است تا امثال ايران و عراق و كويت و مصر بتوانند در قالب يك تمدن ظهور پيدا كنند.

برخى معتقدند على رغم پيشنهاد دولت ايران جهت تخصيص ده ميليارد ريال براى فعاليتهاى مربوط به گفتگوى تمدنها، اين كار عملى نيست، چون گفتگو بين «تمدنها»ست، نه دولتها![67]

مراد از گفتگوى تمدنها، گفتگوى دولتها يا اديان و مذاهب نيست، هرچند اديان مهم ترين عنصر فرهنگها باشند. حتى نمى توان گفت گفتگوى تمدنها دقيقاً همان گفتگوى فرهنگهاست، چرا كه فرهنگ ساختار درونى جوامع را تشكيل مى دهد، ولى تمدن هم ساختار درونى و هم ساختار بيرونى جامعه را مى سازد. گفتگوى تمدنها در واقع يك سطح بالاتر از همزيستى و تعايش اديان است، چون بحث در دومى صرفاً در حد اديان و براى احقاق حقوق اقليتها بوده است.

3 . طرح اين نظريه از سوى رئيس جمهورى ايران در راستاى تقويت امنيت جهانى، تنش زدايى در سياست خارجى ايران و مجموعاً جهت فرهنگى كردن سياست داخلى و خارجى انجام شد. در عين حال اين احتمال باقى است كه اروپا به اين دليل از آن نظريه حمايت بى شائبه كرده باشد، كه آن را نظريه اى در مقابل نظريات برخى از انديشمندان آمريكايى مى داند.

4 . يكى از شرايط عملى شدن گفتگوى تمدنها، ايجاد فرهنگ گفتگو و تساهل در داخل كشور است. بدون شك اگر اين مهم عملى نشود و جناحهاى داخلى نتوانند با خود كنار آيند، گفتگوى ايران اسلامى و ديگر كشورها و گفتگوى تمدن اسلام با ديگر تمدنها در آرمانشهر تنها خواهد ماند. ما نياز به تعريف «منافع ملى حكومت اسلامى» داريم. در اين حوزه چپ و راست بايد به اجماع برسند و غيرخودى را از خودى تميز دهند. نظريه گفتگوى تمدنها هرچند در اين راستا مى تواند گامى بسزا بردارد، اما مشكل در اين است كه در تجربه بيست ساله انقلاب هنوز شاهد شكل گيرى راهبردها و راهكارهاى تبيين منافع ملى در حكومت اسلامى ايران نبوده ايم. لازمه موفقيت ايران در سياست داخلى و خارجى خود، تأمين پشتوانه انديشه راهبردى و تبديل آن به فرهنگ ملى است. لازمه مفاهمه ميان تمدنى، اجتماع درون تمدنى بر سر منافع ملى، دولت(يا امت) اسلامى است. اما متأسفانه اين امر در جامعه ما تحقق نيافته و نشانه هاى تحقق يافتن آن نيز در آينده اى نزديك به چشم نمى خورد. براى آماده شدن جهت گفتگو، بر همه دلدادگان تمدن اسلامى فرض است از اختلافات خود بكاهند و بر مسائل مشترك تأكيد ورزند و عناصر گفتگو را تقويت كنند.

در اينجا به نكته اى ديگر نيز مى توان اشاره كرد. هدف از «گفتگو» براى كسى كه حقانيت اسلام را پذيرفته است، امرى ابزارى است، نه غايى. نتيجه گفتگو بايد امرى فراتر از خود آن باشد. غايتى كه مترتب بر گفتگوست، اعتلاى اسلام و حقانيت دولت اسلامى و برحق است، نه صرف مصالح و منافع سياسى و فرهنگى. «گفتگوى تمدنها» هرچند از سوى مجمع عمومى ملل متحد و بسيارى از كشورهاى جهان پذيرفته شده، ولى نبايد ما را در گرداب عميق گفتگوهاى بى حاصل فروبرد.

برخى از راهكارهاى اجرايى مفاهمه تمدنها عبارت است از: تأسيس مركز جهانى مفاهمه تمدنها در ايران، برگزارى سمپوزيوم جهانى مفاهمه تمدنها در ايران، دعوت از اهل هنر و دانش و فرهنگ براى ترسيم خطوط گفتگوى تمدنها و تبديل اين طرح به فرهنگ داخلى و خارجى.[68]

5 . يكى از لوازم اين نظريه در سياست خارجى جمهورى اسلامى ايران ظاهر مى شود. به قول ويل دورانت ظهور تمدن هنگامى امكان پذير است كه هرج و مرج و ناامنى پايان پذيرفته باشد. تنش زدايى با كشورهاى دنيا، به خصوص با همسايگان و كشورهاى منطقه و نيز با اروپا، از مهم ترين لوازم اين نظريه است. خاتمى در قبال تشكر رئيس جمهورى فنلاند از پيشنهاد سال 2001 به عنوان گفتگوى تمدنها، بر تنش زدايى و محوريت آن در سياست خارجى ايران تأكيد نمود.[69] خاتمى بر اين اساس در مصاحبه خود با CNN جريان اشغال سفارت آمريكا را به اين شكل توجيه كرد كه هر حادثه اى را بايد در ظرف زمانى و مكانى خود بررسى كرد.

مفاهيمى كه آقاى خاتمى در سياست خارجى مطرح نموده، عبارت اند از: توجه به اصل عزت و حكمت و مصلحت، تنش زدايى و گفتگوى ميان تمدنها. در منطق گفتگو بايد پذيرفت ديگرى وجود دارد، نسبى گرايى حاكم است، احتمال دارد حق با ديگرى باشد، و هويت كشورها بر اساس منطق گفتگو شكل مى گيرد. راهبرد آقاى خاتمى در درازمدت، تكيه بر گفتگوى تمدنها، و راهبرد كوتاه مدت او تأكيد بر پويا شدن سياست خارجى و خروج از حالت انفعالى است. وى در سطح داخلى بحث قانون گرايى و جامعه مدنى را مطرح كرد و در سطح خارجى افقهاى جديدى در روابط با ساير كشورهاى جهان ايجاد نمود. با شروع كار دولت ايشان، سفراى كشورهاى اروپايى كه در خارج به سر مى برند در آبان 1376 به تهران بازگشتند. از طرف ديگر تشكيل اجلاس سازمان كنفرانس اسلامى در تهران، به روابط ما با ديگر كشورهاى اسلامى بهبود بخشيد. به عبارت ديگر، آقاى خاتمى درچهار سطح سياست خارجى وارد عمل شد:

الف) گفتگو با كشورهاى همجوار مسلمان و عرب كه رابطه خوبى با ايران نداشتند;

ب) گفتگو با كشورهاى اروپايى كه روابط آنها با ايران كاهش يافته بود;

ج) گفتگوى غيرمستقيم با آمريكا كه روابطش با ايران از ابتداى انقلاب اسلامى قطع شده بود;

د) گفتگو با ديگر كشورهاى جهان و ارائه نظر در سازمانهاى بين المللى.[70]

سفر خاتمى به ايتاليا در اسفند 77 فصلى جديد در روابط ايران با اروپا و ديگر كشورها باز كرده است.

6 . اين ايده در مقابل نظريه برخورد تمدنها و نظريه تافلر است، چرا كه ملاك هانتينگتون برخورد تمدنها براساس فرهنگهاى متعارض، و ملاك تافلر برخورد تمدنها از لحاظ اقتصادى و سياسى است. تأكيد بر مسائل فرهنگى و امكان گفتگوى تمدنها از سوى خاتمى مى تواند راهى نو براى كشورهاى جهان در قرن آتى باز كند و تعريفى جديد از منافع ملى به همراه آورد.[71]

7 . جديدترين بحثى كه اهل نظر در اين باره مطرح كرده اند، نقش و كارآيى جوانان در ظهور و دگرگونى مثبت يا منفى تمدنها و ارائه كاركردى جديد از سوى تمدنها به واسطه رفتار جوانان جوامع مختلف است. به اعتقاد برخى صاحبنظران شواهد حاكم نشان مى دهد وقتى شهروندان جوان 15 تا 24 ساله، بيست درصد جمعيت يك جامعه را تشكيل دهند، آن جامعه با چالشهاى تجديدنظرخواهى و افت و خيزهايى مواجه خواهد شد. با اين وصف شايسته است ايران اسلامى كه پيشنهاد نامگذارى سال 2001 به عنوان سال گفتگوى تمدنها را مطرح كرده است، بيش از هر چيز به نقش و سازماندهى جوانان عنايت نمايد[72].

8 . برخى معتقدند لازمه اين نظريه تجديد نظر در سياستهاى گذشته ايران جهت بيرون آمدن از انزواى سياسى است.

جمهورى اسلامى ايران بيشترين آسيبها را به ويژه در دوران جنگ با عراق، از ديپلماسى خارجى خود و نگره غلط و غيرواقع بينانه حاكم بر مناسبات داخلى وزارت امور خارجه ديده است. ما با اتخاذ سياستهاى انتحارى، كشور خود را در انزواى سياسى و اقتصادى قرار داديم و از اين رهگذر فرياد حق خواهانه مان حتى به گوش منصف ترين مردم و ميانه روترين دولتهاى دنيا نيز نرسيد. سياستى كه دولت آقاى خاتمى در عرصه ارتباطات خارجى اتخاذ نموده، عملا به برون رفت از انزواى سياسى و شكست بسيارى از تحريمهاى اقتصادى انجاميده است.[73]

9 . از ديگر لوازم گفتگو مى توان به موارد زير اشاره نمود: زبان مشترك و بين المللى به طورى كه احساسات و ادبيات ملل با واقعيتهاى اصلى آن قابل انتقال باشد، رهبرى جهت هماهنگى ملتها، گفتار بر مبناى علم و تحقيق، شبكه هاى ارتباطى، ايجاد محوريت جهانى كه مورد قبول همگان باشد، تقويت جوامع بين المللى به خصوص ملل متحد، تبليغ صلح دوستى از طريق مجامع مذهبى و علمى، توسعه صنعت گردش گرى، پرهيز از تعصبات فرقه اى و مذهبى، لزوم بازنگرى در مفاهيم دينى و سنتى، انطباق محيط ادراكى و روانشناختى با محيط عينى و عملياتى، احتساب تنوعهاى قومى، اجتماعى، فرهنگى و تمدنى به عنوان معادلاتى با حاصل جمع جبرى غير صفر، پذيرش تنوع گرايى فرهنگى، فقدان نظم سلطه مآبانه، تحمل و تساهل عقايد ملل و كاهش منازعات و تشنج ها[74].

10. انحصارگرايى تمدنى(Civilizational Exclusivism) موجب امتناع گفتگو ميان تمدنها مى شود و به ستيزه و منازعه مى انجامد. تمدنى كه بخواهد هنگام گفتگو، اقتدار و سلطه بر ديگران اعمال كند و در چارچوب سوژه ـ ابژه با آنها مواجه شود، شرايط امتناع گفتگو فراهم شده است. گفتگوى سياسى ميان سياستمداران صورت مى گيرد، در حالى كه طرفهاى گفتگو در تمدنها، متفكران و انديشمندان بايد باشند. رعايت برابرى حقوق و امكانات ميان طرفين و نيز نياز متقابل و شناخت دوسويه از ديگر شرايط لازم براى گفتگو است.[75]

ناميرگ مى گويد: روبرت كاپلان در سفر خود به آفريقا از جنگ و گرسنگى و فقدان بهداشت خبر مى دهد، ولى توطئه هاى آمريكا و استعمار غرب را از ياد مى برد![76]

11. گفتگو بدون همكارى طرفين بر اساس روحيه توأم با احساس مسؤوليت متقابل غيرممكن خواهد بود. طرفين بايد تمايلى در جهت درك و همزيستى متقابل از خود نشان دهند. غرب بايد خطاها و اشتباهات گذشته را كه به بروز مناقشاتى در گذشته و آينده انجاميده است، بپذيرد. اغلب اوقات بحث در خصوص اسلام سياسى بدون حضور نمايندگان واقعى آنها و با اين ديد كه اسلام گرايى منبع كليه مشكلات بوده و تهديدى يك جانبه به شمار مى رود، انجام مى گيرد.[77]

فهمى هويدى با بدبينى نسبت به گفتگوى تمدنها و فرهنگها مى گويد: «نه غرب نيازى به گفتگو دارد و نه مسلمانان آمادگى براى آن دارند». وى معتقد است: «گفتگو هدفى شايسته است، ولى غربيها منكر وجود تمدنهاى ديگر مى باشند و اصطلاح «گفتگو» نزد آنها فريبنده است. غرب ذهنيتى غيراسلامى دارد و به سادگى به گفتگو راضى نمى شوند; چون به آن نيازى ندارند».[78]

گفتگوى تمدنها مبتنى بر نگرش خوش بينانه و عقل گرايى است. همان گونه كه اروپا از تز «برخورد تمدنها» جهت جدا كردن خود از آمريكا كمال استفاده را برد، اين امكان وجود دارد كه رقباى قوى ما به اين دليل از طرح «گفتگوى تمدنها» استقبال كنند كه خود را در اين گفتگو و رويارويى قوى تر مى دانند. اما اگر به عنوان طرح گفتگوى تمدنها پا به ميدان گذاشته ايم، بايد به لوازم آن نيز ملتزم باشيم.

12. در ارتباط با اهداف گفتگوى تمدنها نبايد دچار آرمان گرايى شد. تمدنها همان طور كه ممكن است با هم به گفتگو بنشينند، اين احتمال نيز وجود دارد كه دچار تضاد شوند. اگر منظور از روند گفتگوى تمدنها رسيدن به ايده آلهاى بشرى و مدينه فاضله است، اين ديدگاه چندان واقع گرايانه به نظر نمى رسد.[79] انتظار رسيدن به جامعه جهانى و مدينه فاضله يا دست برداشتن دولتها از منافع ملى، مقرون به واقع نيست.

 

3 . نظريه پايان تاريخ

فوكوياما در مقاله جنجالى خود، «نظريه پايان تاريخ» را مطرح كرد; به گمان او با شكست كمونيسم، سلطه آمريكا بر جهان بلامنازع خواهد بود و انديشه ليبراليسم بر ديگر ايدئولوژى ها پيروز خواهد شد. فوكوياما، ژاپنى الاصل و تبعه آمريكاست و تا چند سال قبل، از مشاوران وزارت خارجه آمريكا بود. او كتاب پايان تاريخ و آخرين انسان را نوشت. وى همانند هگل و ماركس معتقد است كه تحول جوامع انسانى پايان و بن بستى دارد; ولى به رغم تفكرات ايشان، دموكراسى ليبرال را پايان تاريخ معرفى مى كند. وى بين دو شيوه تعقل، ليبراليسم انگليسى و ديالكتيك هگلى آشتى داد. فوكوياما با آنكه بسيار خوشبين است، در مورد آينده دموكراسى هاى ليبرال در درازمدت ترديد مى كند: افول زندگى اجتماعى، اين انديشه را القا مى كند كه ما در آينده ممكن است به «آخرين انسانها» تبديل شويم. انسانهايى كه تنها به آسايش خود مى انديشند و از هرگونه گرايش به سوى هدفهاى متعالى، محروم اند.[80]

فوكوياما اولين كسى بود كه «پايان تاريخ» را اعلام كرد. او معتقد بود فرهنگ غرب، فرهنگ مسلط است و با كوكاكولا و بيگ مگ جهان را با ليبرال دموكراسى آشنا خواهد ساخت!

وى در كتاب پايان تاريخ و آخرين انسان مى گويد:

پايان تاريخ زمانى است كه انسان، به شكلى از جامعه انسانى دست يابد و در آن عميق ترين و اساسى ترين نيازهاى بشرى برآورده شود. بشر امروز تا به جايى رسيده است كه نمى تواند دنيايى ذاتاً متفاوت از جهان كنونى را تصور كند، چرا كه هيچ نشانه اى از امكان بهبود بنيادى نظم جارى وجود ندارد.

          در طول چند سال گذشته همگام با پيروزى ليبرال دموكراسى بر رقباى ايدئولوژيك خود نظير سلطنت موروثى، فاشيسم و جديدتر از هم كمونيسم، در سراسر جهان اتفاق نظر مهمى درباره مشروعيت ليبرال دموكراسى به عنوان تنها نظام حكومتى موفق به وجود آمده است. اما افزون بر آن، ليبرال دموكراسى ممكن است «نقطه پايان تكامل ايدئولوژيك بشريت» و «آخرين شكل حكومت بشرى» باشد و در اين مقام، «پايان تاريخ» را تشكيل دهد.[81]

ژان ندروين پيترز مى گويد:

به اين دليل در آغاز، مخالفت مهمى با فوكوياما مطرح نشد كه عمدتاً اين نظريه بى اهميت تلقى مى شد و از او به عنوان «آغازگر پوچى» ياد مى كردند. كتاب ظهور و سقوط قدرتهاى بزرگ پل كندى موضوع گسترش بيش از حد امپراتورى را پيش كشيد، و حجم سه تريليون دلارى كسرى بودجه آمريكا آشكار شد و با ورشكستگى بانكهايى مانند صندوقهاى پس انداز و وام به اثبات رسيد.

          به اعتقاد فوكوياما ليبراليسم اقتصادى مقدم بر ليبراليسم سياسى است. ايالات متحده، مظهر مدرنيته ليبرال، در واقع دستخوش بحران عميقى است. او اعتراف مى كند كه ليبرال ترين جوامع اروپايى تا جايى كه به مشروعيت امپرياليسم اعتقاد داشتند، غير ليبرال بودند. به چند دليل اوضاع كنونى نشان دهنده پيروزى ليبراليسم نيست: به دليل تاريخ واقعى ليبراليسم، پويش رهايى بخش آگاهى زيردستان و جنبشهاى اجتماعى جديد، و پويش جهانى شدن در برابر و برخلاف ليبراليسم. تاريخ جديد با جنبشهاى اجتماعى رقم خواهد خورد كه ديگر نه در چارچوب ملى كه در پهنه جهانى رخ مى دهد.[82]

فوكوياما هشت سال پس از طرح نظريه خود گفت: «من از عقايد قبلى خود برنگشته ام، و نظر هانتينگتون را نمى پذيرم، چون مردم با جماعت كوچك احساس وابستگى بيشترى نسبت به جوامع بزرگ تمدنى مى كنند».[83]

ريچارد نيكسون معتقد است:

اين نظريه، رؤيايى بيش نيست. هنوز سيستم كمونيستى بر 3/1 ميليارد نفر حكم مى راند. بعد از جنگ سرد، باز هم خصومتهاى قومى و نژادى و... وجود خواهد داشت. معلوم نيست جهان آينده كم خشونت تر از گذشته باشد. تاريخ، قابل پيش بينى نيست و اشتباه نظريه پايان تاريخ بر همگان، ثابت شده است.

          استدلال جهان گرايان ايدآليست اين بود كه ايالات متحده فرصتى بى نظير براى ايجاد نظم نوين جهانى در اختيار دارد. اين آرمانها، واقع بينانه نيست. آنهايى كه خواهان نهضت دموكراتيك جهانى هستند، از حدود قدرت آمريكا غافل اند.

          ايدآليسم بدون واقع گرايى بى حاصل است و واقع گرايى بدون ايداليسم، اخلاقى نيست. علت جنگ، برخورد منافع ملى است و پس از جنگ سرد هم وجود خواهد داشت.[84]

فوكوياما به بحران اخلاقى و اجتماعى و اقتصادى آمريكا توجه دارد، ولى مى گويد، ايالات متحده در ارتباط با اين مشكلات، انعطاف پذير است.

اثبات افول نسبى قدرت آمريكا در دراز مدت در بخشهاى آتى اين پژوهش، به خودى خود ادعاهاى بى اساس و غلوآميز فوكوياما را رد خواهد كرد. آمريكا در بخشهاى اقتصادى، سياسى و اجتماعى داراى چالشهاى متنوع در سياست داخلى و خارجى خود مى باشد. آمريكا بزرگ ترين بدهكار جهان و داراى مسؤوليتهاى بين المللى فراوان با منابع مالى محدود است. نيكسون مى گويد: پيروزى ليبراليسم، مساوق شكست كمونيسم نيست. نظريه هانتينگتون نيز نقد نظريه پايان تاريخ فوكوياما محسوب مى شود. وى فعلى با عنوان «انحطاط آمريكا» را مطرح مى كند و مى گويد تاريخ به پايان نريده است «جهان واحد نيست».[85]

 

ساختار قدرت در نظام بين الملل

 1. نظام سلسله مراتبى

اولين نظريه عمده درباره ساختار قدرت جهان پس از جنگ سرد، حاكميت سياسى و اقتصادى و نظامى آمريكا در رأس هرم قدرت جهانى و حاكميت ديگر قدرتهاى بين المللى در طول آن مى باشد. نظام سلسله مراتبى يكى از شش مدل ارائه شده توسط كاپلان است.

مورتون كاپلان در سال 1957 شش مدل مختلف براى سيستم بين الملل، ارائه كرد: سيستم توازن قوا، سيستم دوقطبى منعطف، سيستم دوقطبى متصلب، سيستم سلسله مراتبى[86]، سيستم جهانى و نهايتاً سيستم وتو. سيستم سلسه مراتبى، سيستمى است كه به صورت دموكراتيك و يا با اجبار، نظام جهانى را بر اساس قدرت نظامى و اقتصادى فائقه تنظيم مى كند. بر اين اساس كشورها و اعضاى جامعه جهانى كه در رده هاى پايين تر قرار گرفته اند، ملزم به رعايت خواسته ها و نظرات قدرت هاى سرآمد هستند. در اين سيستم كلام آخر را ابرقدرتى مى زند كه در رأس هرم سلسله مراتب، قرار گرفته است. بر همين اساس جرج بوش دكترين خود را با نام «نظم نوين جهانى»، ارائه داد. لازمه ايجاد چنين نظامى، وجود قدرت فائقه با ابزارهاى نظامى، اقتصادى و سياسى وتمكين ديگر اعضاى سيستم است.[87] رئاليستهاى ساختارى، مانند كنتوالتز معتقدند آمريكا تنها ابرقدرت در صحنه بين الملل، خواهد بود[88].

به عقيده نيكسون، جرج بوش از جمله آرمان گرايان ناپخته نيست و «نظم نوين» او ريشه در واقعيات روابط بين الملل دارد. به عقيده آنها، آمريكا صلاحيت رهبرى دنيا را در اختيار دارد و با فرصتى بى نظير روبه روست. بنابراين به قول مائو «زمان به سرعت مى گذرد، فرصت را از دست ندهيد».[89]

ايالات متحده پس از جنگ سرد و شكست ماركسيسم داراى سه نوع منافع مى باشد:

1 . منافع حياتى: كه فقدان همه يا بخشى از آنها، به طور مستقيم به امنيت آمريكا ضرر مى زند; مثل حفظ اروپاى غربى يا دست نيافتن دشمنان به سلاح هسته اى.

2 . منافع مهم: كه اگر از بين برود، منافع حياتى آمريكا را به طور مستقيم در معرض تهديد قرار مى دهد.

3 . منافع جانبى، كه تاثير جزئى بر منافع حياتى دارند.

طبق اين نظر، ايالات متحده بايد نقشى عمده در جهان ايفا كند[90] و براى حفظ كره جنوبى و اسرائيل به نيروى نظامى متوسل شود و گريزى نيز از رهبرى آمريكا بر جهان نيست كه اين اعتماد به نفس در جنگ خليج، و نيز اخيراً در جنگ ناتو عليه يوگسلاوى، به ارمغان آمد.

بوش ، اهداف سياست خارجى آمريكا را حمايت از دموكراسى، مشاركت با متحدان خود در رهبرى جهان، تقويت نهادهاى بين المللى، روابط نزديك با شوروى و اروپا و همكارى با ناتو، اعلام كرد. هرچند ابزارهاى اعمال نفوذ آمريكا در دوران جنگ سرد با نيروى عظيم هسته اى، استقرار نيروهاى زمينى، هوايى و دريايى در خطوط مقدم آسيا و اروپا، انعقاد پيمانها و اتحادهاى امنيتى دوجانبه، برترى در كيفيت و ارسال جنگ افزار و بالاخره عمليات احتمالى در جهان سوم بود، ولى در شرايط نوين، احتمالا نياز كمترى به نيروى نظامى خواهد بود. در حال حاضر، آمريكا بايد به چهار مقوله زير توجه نمايد:

1 . تحولات اخير شوروى و سقوط پيمان ورشو;

2 . خطرات آتى منطقه اى;

3 . روابط با متحدين;

4 . تفاوت ماهيت جنگهاى آينده[91].

رئيس جمهور سابق آمريكا از سطح همكاريهاى جهانى در محكوميت عراق اظهار خشنودى كرد و اعلام نمود كه سازمان ملل متحدى در اختيار دارد كه طبق خواست آمريكا عمل مى كند. به قول نيكسون، آمريكا به جاى اينكه توسط سازمان ملل كنترل شود، آن را بازى داده است و حتى بدون دعاى خير سازمان ملل، ايالات متحده و متحدينش به موجب اصل دفاع شخصى و جمعى، حق توسل به زور را داشت[92]. به هرحال آمريكا با پنج واقعيت تازه روبه رو است:

1. خلاء امنيتى در اروپاى شرقى و اتحاد جماهير شوروى: انحلال پيمان ورشو در مارس 91 و تجزيه شوروى در اوت 91 نيمى از اروپا را بدون ساختار امنيتى رها كرد و دو چالش مهم به دنبال داشت: خلأ قدرت در اروپاى شرقى و شوروى، و عدم ضرورت حضور آمريكا در اروپا;

2. دموكراسى هاى جديد و آسيب پذير شرقى;

3. آلمان متحد و يكه تاز: اين كشور قوى دو نگرانى براى آمريكا ايجاد مى كند: سنت ژئوپوليتيك گذشته آلمان در دو جنگ جهانى و سياستهاى غير مسؤولانه در صادرات تكنولوژى;

4. يكپارچگى تدريجى اروپاى غربى و سياست حمايت از صنايع داخلى;

5. سقوط كمونيسم شوروى.[93]

 آمريكا از استراتژيهاى كمك به كنترل جمعيت، كاهش موانع تجارى جهت توسعه صادرات جهان، بالابردن كمكهاى اقتصادى و اعطاى وام و تسهيل بازپرداختها، بهره خواهد جست.

نظم نوين جهانى در مقابل هر يك از كشورها و بلوكهاى ذيل، به زعم ارائه كنندگان اين نظريه، موضعى مناسب اتخاذ خواهد كرد:

1 .اروپا: دستور كار اوليه ناتو، مقابله با سياستهاى تجاوزطلبانه شوروى و بلوك شرق بود. آمريكا پس از جنگ جهانى دوم به راحتى توانسته بود، اروپا را بازسازى و به خود نزديك كند. اينك آمريكا، ستونهاى خانه مشترك فرااطلسى را به قرار ذيل بنيان مى گذارد:

ـ تضمين هاى ناتو به اروپاى شرقى;

ـ فعال بودن آمريكا در اروپاى شرقى;

ـ مشاركت نزديك آلمان و آمريكا، هرچند اختلاف منافع نيز وجود دارد;

ـ سياستهاى درهاى باز در قبال جمهوريهاى تازه به استقلال رسيده شوروى;

ـ تجديد ساختار ناتو: ناظران سياسى معتقدند ناتو بايد از پيمان نظامى به پيمان سياسى، بدل شود.[94]

 آمريكا بايد تعريف صحيحى جهت مأموريت ناتو در جهان پس از جنگ سرد و تضمين موفقيت دموكراسى هاى جديد و آسيب پذير اروپاى شرقى، ارائه كند.

نيكسون معتقد است اروپاى غربى به قدرتى اقتصادى بدل مى شود، ولى از نظر سياسى فروپاشيده است.[95] به هرحال اگر اروپا متحد نشود، به قول يكى از وزارى بلژيكى، يك غول اقتصادى و يك كوتوله سياسى و كرم نظامى خواهد بود. آينده اروپا، به سازگارى اعضا، در راستاى اهداف مشترك منوط است. واحد پول اروپايى (Euro) در حال حاضر توانسته است حاكميت بلامنازع دلار را بشكند. از طرفى مسائل اقتصادى باعث اتحاد سياسى اروپا نيز خواهد شد.

بوش ، اهداف سياست خارجى آمريكا را با توجه به روابط نزديك با اروپا و ساختن «اروپاى آزاد و متحد» تبيين نموده است. آمريكا شعار حمايت از شوروى و بلوك شرق در راه دموكراسى را اعلام نمود.

2. ژاپن، چين و حوزه پاسيفيك: آمريكا خواستار تعديل منافع مسكو، پكن و توكيو است و قصد ندارد از هيچ يك از آنها به شكل مطلق، دفاع كند. ژاپن از نظر اقتصادى بر ديگر رقباى خود، پيشى خواهد گرفت. به عقيده نيكسون وظيفه ژئوپوليتيك ايالات متحده، در مقابل ژاپن و ديگر كشورها عبارت است از:

 ـ افزايش همكارى در توسعه تكنولوژى دفاعى;

 ـ افزايش كمك اقتصادى ژاپن به كشورهاى استراتژيك; بودجه نظامى ژاپن، 15ميليارد دلار بيشتر از آمريكا است;

 ـ تأمين هزينه مربوط به حل و فصل درگيرى هاى منطقه اى;

 ـ اعطاى كمك به كليه اقداماتى كه با رهبرى آمريكا جهت توسعه ترتيبات امنيتى در خليج فارس انجام مى شود;

ـ اعطاى كمك اقتصادى به جمهوريهاى جديد شوروى.

كسرى تجارت آمريكا با ژاپن، 55 ميليارد دلار در سال 86 و 65 ميليارد دلار در سال 90 بوده است. همچنين كيفيت كالاها، پشتكارى و پس انداز در ژاپن بيشتر از ايالات متحده است.

طراحان نظم نوين معتقدند قدرتهاى مثلث آرام بدون آمريكا، بى ثبات و خطرناك خواهند بود.[96] در ژاپن بر آموزش جمعى در رسيدن همه افراد به حد استاندارد، تأكيد مى شود.[97]

چين قدرت اقتصادى بالفعل و قدرت سياسى بالقوه است. زمينه هاى فعاليت آمريكا و چين در افزايش همكاريهاى اقتصادى، تقويت روند صلح آميز سياسى، واداركردن چين به ترك مواضع ضد آمريكايى و تقويت جايگاه سياسى ـ بين المللى تايوان مى باشد.[98]

درآمد سرانه در كره جنوبى در سال 1945، 85 دلار قبل از بحران اخير 2000 دلار بود. سنگاپور از درآمد سرانه 1200 دلارى برخوردار است و سومين پالايشگاه جهان را مالك مى باشد. هنگ كنگ پرسرعت ترين رشد اقتصادى در جهان را دارد. به احتمال زياد قرن آينده، قرن پاسيفيك خواهد بود. اهميت كشورهاى حوزه اقيانوس آرام نه به دليل ابرقدرت شدن آنها، بلكه به سبب كشيده شدن قدرت جهانى به آن منطقه و وجود منازعات حداقل اقتصادى در آن ناحيه  مى باشد.

علل موفقيت ببرهاى آسيا در امر توسعه عبارت است از:

 ـ ابتناى توسعه بر رقابت بازار;

 ـ سرمايه گذارى هر چه بيشتر بر نيروى انسانى;

 ـ پايين نگاه داشتن بار اقتصادى دولت;

 ـ جذب سرمايه هاى خارجى در راستاى صادرات به عنوان موتور رشد اقتصادى.[99]

فصول مشترك چهار ببر آسيا، تاكيد بر آموزش ، پس اندازهاى بالا، چارچوب سياسى نيرومند، پرداختن به صادرات در قبال واردات و داشتن الگوى ژاپنى مى باشد.[100]

بحران اقتصادى 1998 آسياى جنوب شرقى، هرچند براى آنها بى سابقه بود، ولى در مجموع نمى تواند اين قطب اقتصادى را از صحنه بيرون كند.

3 . جهان سوم و دنياى اسلام: جهان سوم در جهان پس از جنگ سرد متضرر شد. با سقوط شوروى، آمريكا ضرورتى براى جلب نظر تصنعى كشورهاى جنوب نمى ديد.

اجتناب از سه رؤياى زير، در راستاى تحكيم نظم نوين ادعا شده در منطقه خاورميانه، ضرورى به نظر مى رسد:

ـ رؤياى يك چارچوب امنيتى جامع: برخى معتقدند خاورميانه نيازمند پيمانى امنيتى، مانند پيمان بغداد، سنتو است. سرانجام اجماع استراتژيك ريگان نافرجام ماند، اين مذاكرات تنها به شكل دوجانبه به نتيجه مى رسد.

ـ رؤياى كنترل تسليحات: اولا آنها نيازهاى دفاعى مشروعى دارند; ثانياً، راه حل ديكته شده نمى تواند تسليحات را كنترل كند; ثالثاً، منافع صادركنندگان به خطر مى افتد. از نظر نيكسون، فروش سلاح به كشورهاى غيرمهاجمى چون اسرائيل! و عربستان باعث تقويت امنيت منطقه خواهد شد!

ـ رؤياى تقسيم ثروت منطقه: مشكل خاورميانه در توسعه است، نه تقسيم رابين هود گونه ثروت اغنيا! نفت و اسرائيل دو منفعت مهم آمريكا هستند كه با هم سازگارى ندارند. چهار هدف ايالات متحده در پيمان صلح، شناسايى كامل اسرائيل، امنيت مرزى اين كشور، بازگرداندن زمينهاى تصرف شده اعراب در سال 67 و خودمختارى فلسطينى ها است. پنج قاعده اصلى در اين راستا، تأكيد بر اصل صلح نه روند آن، پيگيرى توافق مرحله اى نه جامع، حفظ اسرار مذاكرات، انجام گفتگو فقط در بالاترين سطوح و آماده شدن براى راهى طولانى مى باشد.[101]

نيكسون مى گويد:

در نظر آمريكاييان، تصوير هيچ ملتى به اندازه جهان اسلام منفى نيست. سناريوى كابوس گونه مقاومت جهان اسلام در مقابل مسكو ـ واشنگتن، هرگز تحقق نخواهد يافت. پهنه جهان اسلام آنقدر زياد است كه با نواى سازى واحد، به حركت در نمى آيد. اسلام به دلايل مختلفى در مقابل كمونيسم، بهتر از مسيحيت ايستادگى كرده است.

          سه جريان عمده در جهان اسلام عبارت است از:

          1 . بنيادگرايى: مثل اشغال سفارتخانه آمريكا در ايران و انفجار سفارت ايالات متحده در لبنان;

          2 . تندروى: مثل مواضع قذافى و حافظ اسد.

          3 . نوگرايى: مثل تركيه، پاكستان، مصر و اندونزى كه به «لا اكراه فى الدين» و تلفيق فرهنگ غرب با رسوم اجتماعى خويش اعتقاد دارند.[102]

جوزف ناى، انگيزه اصلى آمريكا در جنگ خليج را نفت، نظم و اسلحه مى داند. 40% انرژى آمريكا از نفت و 41 كل آن از خاورميانه تأمين مى شود.

در نهايت، نيكسون نتيجه مى گيرد كه:

ما بايد چهار افسانه فراگير درباره صلح را به فراموشى بسپاريم:

          1. حذف سلاحهاى هسته اى، صلح كامل را به وجود خواهد آورد: اين امر نه ممكن است و نه مصلحت.

          2. استقرار يك حكومت جهانى به ايجاد صلح كامل خواهد انجاميد: چرچيل مى گويد: «هيچ ملتى هرگز به يك سازمان جهانى اجازه نخواهد داد تا تصميماتى اتخاد كند كه منافع حياتى آن را تحت تأثير قرار دهد.» اسرائيل هم هيچ گاه سرنوشت خود را به داورى گروهى واگذار نخواهد كرد.

          3. تجارت به خودى خود، موجب صلح مى شود: در دو جنگ جهانى، ملتهايى كه با هم تجارت متقابل داشتند، با يكديگر مى جنگيدند.

          4. جدال بين ملتها ناشى از عدم تفاهم است و با شناخت بيشتر، اختلافات از بين خواهد رفت: تاريخ نشان داده كه اختلافها بر سر منافع متضاد است، نه نارسايى اطلاعات.

ما به دو دليل بايد به دورنماى صلح واقعى خوشبين باشيم:

          1. ويرانگرى تسليحات هسته اى، هزينه راه حل جنگ بين قدرتها را تا حد نفى كامل، بالا برده است. در آستانه قرن 21 كسى نمى تواند جنگ هسته اى و سياسى را با استدلالى منطقى ارائه كند.

          2. ثروت متزايد در جهان، شالوده منسجم ترى براى صلح، فراهم مى سازد.[103]

نيكسون در رد نظريه «پايان تاريخ» مى گويد:

در غرب، سخن از پايان تاريخ و پيروزى آرمانهاى غربى و پايان رقابت ژئوپوليتيك است. به ندرت يك سخن روز تا اين حد، از واقعيت فاصله گرفته است. برترى ايده آلهاى ما به اثبات رسيده، اما پيروزى ژئوپوليتيك آن هنوز بعيد به نظر مى رسد. در آينده قابل پيش بينى ما بايد همچنان به رهبرى جهان آزاد ادامه دهيم.

          اينكه آمريكا در اواخر قرن 20 در حال افول خواهد بود، عميقاً اشتباه است. ما درگير مسائل پيچيده اى، مانند كسر بودجه، مواد مخدر و جنايات هستيم، ولى اقتصاد آمريكا در رتبه اول قرار دارد و دلار محور نظام بين المللى است. در بعد ژئوپوليتيك، ايالات متحده همچنان تنها ابرقدرت نظامى، اقتصادى، سياسى و عقيدتى در جهان است. اين آمريكاست كه مسؤوليت شكل دادن جريانهاى بين المللى، را بر عهده دارد.

          كاهش سهم آمريكا از 50% در سال 1950 به 25% در سال 1990 با واقعيت جور نيست، چرا كه پس از جنگ جهانى دوم، اروپا و شوروى و ژاپن به خرابه هايى تبديل شده بودند و بعد از آن روند بازسازى را آغاز نمودند. 25% توليدات كل جهان، هنوز هم سهم بالايى است;  زيرا دو برابر ژاپن، سه برابر شوروى و چهاربرابر آلمان است. فقط آمريكاست كه جاه طلبى امپرياليستى ندارد و مى تواند رهبرى جهان را بر عهده گيرد.[104]

رهبرى جهان رؤيايى است كه نيكسون در آخرين كتاب خود، به نام فراسوى صلح كه در آخرين هفته عمرش به پايان رسانده، براى آمريكا تصوير كرده است. وى در دوم ارديبهشت 1373 پس از يك سكته مغزى درگذشت. او در پاسدارى از منافع ملى آمريكا در سراسر جهان، مفهوم توازن قدرت را به سياستهاى منطقه اى خود تعميم داد. وى در پاسخ مائو مى گويد: هدف آمريكا صلحِ همراه با عدالت است، نه صلح مطلق. او در اثبات ضرورت آقايى آمريكا حتى به سازمانهاى بين المللى نيز انتقاد وارد مى سازد. به اعتقاد نيكسون آمريكا نبايد اجازه دهد «رويارويى تمدنها» به يك خصيصه غالب بر عصر بعد از جنگ سرد تبديل شود. او مى گويد: قضيه بوسنى شوم ترين و غيرضرورى ترين ناكامى سياست خارجى آمريكا در عصر نوين بوده است.

نيكسون از اين نكته غافل است كه مشكلات سهمگينى، مانند سقوط نظام آموزش و پرورش ، فروپاشى نهاد خانواده، افزايش تبهكارى و فقر در آمريكا ريشه در مسائل معنوى دارد. قدرت اقتصادى چين، امروزه موعظه آمريكا مبنى بر لزوم رعايت حقوق بشر را خنده آور جلوه مى دهد. در دو دهه آينده، چين ممكن است به چنان قدرتى تبديل شود كه ادامه همكارى اقتصادى خود با آمريكا را به شرايط عديده اى موكول كند.[105]

نيكسون در رد نظريه «پايان تاريخ» با ديدى واقع گرايانه اعلام مى كند كه اين نظريه از هيچ اساس منطقى و پشتيبانى مردمى برخوردار نيست، ولى درباره افول نسبى قدرت آمريكا، با ديدى غرورآميز، واقعيات را انكار مى كند. به قول رابرت تاكر، قدرتهاى بزرگ عادت ندارند نقشى را كه به آن خو گرفته اند، داوطلبانه رها كنند! در اينكه آمريكا تا سال 1990 بزرگ ترين قدرت سياسى و اقتصادى دنيا بود، هيچ شكى روا نيست; ولى بحث بر سر آن است كه با توجه به نرخ رشد اقتصادى ژاپن، تحولات اقتصادى آسياى جنوب شرقى و اتحاد اروپا و نيز شيوع فسادهاى اجتماعى و بن بست هاى اقتصادى در آمريكا، آيا مى توان به ادامه برترى و سلطه آمريكا در آينده مطمئن باشيم؟

على رغم ادعاهاى نيكسون بايد گفت: اولا; شكاف رو به گسترش شمال ـ جنوب، بناى صلح و برابرى اقتصادى در سطح جهان را سست تر مى نمايد; ثانياً فرايند صلح كامل و استقرار حكومت جهانى تنها از ديدى استعمارى در راستاى سلطه ايالات متحده نگريسته شده است.

 

نقد نظريه نظام سلسله مراتبى

ايده بينابينى نسبت به تئورى پايان تاريخ و افول قريب الوقوع سلطه ايالات متحده، افول نسبى و تدريجى قدرت آمريكا مى باشد. هر دو ايده نخست ريشه در شجره ايداليسم دارند و واقعيتهاى موجود و آمار و ارقام، آن را تأييد نمى كنند. بنابراين، ما نه به پايان تاريخ و سيطره بلامنازع آمريكا رسيده ايم، و نه آمريكا در چنان معضلاتى گرفتار آمده كه انتظار رود در چند سال آينده از هم فرو پاشد.

اين كه چون رقيب مهمى در نظام دو قطبى سقوط كرد، قدرت ديگر داراى سلطه كامل خواهد شد، بسيار خوش بينانه و حتى داراى نوعى مغالطه است; زيرا اولا، كمونيسم به دليل قوت ليبراليسم و كاپيتاليسم شكست نخورد، بلكه با چالشهاى داخلى بسيار قوى، مانند نبودن انگيزه اقتصادى در مالكيت دولتى، بحران صنعتى و بوروكراتيك، بحران مشروعيت سياسى، بحران مليتها و دين زدايى، نتوانست دست و پنجه نرم كند; ثانياً، شواهد عينى، افول نسبى قدرت آمريكا را به اثبات مى رساند و همانطور كه گفته شد، سقوط كمونيسم نه در اوج قدرت آمريكا، بلكه در ضعف نسبى اين كشور و صعود معتنابه ژاپن، چين، اروپاى متحد و آسياى جنوب شرقى از نظر اقتصادى، و فرهنگهاى قومى همانند اسلام، از نظر اجتماعى و مشكلات ويژه در جهان اسلام بالاخص ايران و افغانستان رخ داد.

از سوى ديگر چالشهاى موجود در داخل و خارج آمريكا، چنان نيست كه اين كشور را در كوتاه مدت به سقوط و افول قدرت بكشاند. توليد ناخالص ملى سرانه آمريكا در سال 85، 15 هزار دلار و در ژاپن، 11 هزار دلار بوده است. آمريكا در طول سالهاى پس از جنگ سرد، بزرگ ترين قدرت سياسى، اقتصادى و نظامى بوده و سير نزولى برترى آن كشور به شكلى نبوده است كه از تبديل چنين قدرتى به كشورى معمولى در يكى دو دهه آتى، خبر دهد. سقوط قريب الوقوع قدرت آمريكا ممكن است آرزوى ملل انقلابى جهان سوم و مسلمانان و سوسياليستها باشد، ولى تا اندازه اى خوش بينانه است. به قول آلوين تافلر، آمريكا ببركاغذى نيست كه در كوتاه زمان، مضمحل گردد.

ايالات متحده به شيوه كمونيسم سقوط نخواهد كرد، ولى به احتمال زياد با افول نسبى و تدريجى قدرت بالاخص در دراز مدت روبه رو خواهد شد. پل كندى در كتاب در تدارك قرن بيست و يكم، جهان تا سال 2025 معتقد است چرخش توازن قوا از واشنگتن به توكيو و تضعيف مواضع جهانى آمريكا، واقع بينانه است. شايد ايالات متحده برخلاف بسيارى از جوامع درمانده و در حال توسعه، در مقابل تغييرات جهانى بازنده نباشد، اما به دليل ساختار اجتماعى و اقتصاديش، يك برنده مسلم نيز نخواهد بود.[106]

واقعيت آن است كه به ضرس قاطع نمى توان از افول قدرت آمريكا در سطح بين المللى سخن گفت; بلكه آمريكا سياست پس از جنگ جهانى دوم را از دست داده است و اينك با رقباى سرسختى روبه رو مى باشد. مجموعه اين مسائل و نيز ناكاميهاى مكرر آمريكا در سياست خارجى خود، مى تواند اثبات كننده ايده افول نسبى يا تدريجى سلطه آمريكا در سطح جهانى باشد. برخى از شواهدى كه ممكن است مؤيدى بر اين ايده ـ  و لااقل رد نظريه نظام سلسله مراتبى ـ تلقى شود، به اين شرح  است:

1. بعد اقتصادى: از اين حقيقت كه عامل تعيين كننده در روابط بين الملل از شكل نظامى به سياسى و از شكل سياسى به اقتصادى در حال حركت است، نبايد غفلت نمود. اگر آمريكا در آينده قدرت اقتصادى خود را تا حد زيادى از دست بدهد، نمى تواند سيادت سياسى، نظامى و فرهنگى خود را محفوظ نگاه دارد; همان گونه كه اگر ژاپن از نظر اقتصادى گوى سبقت را از رقباى خويش بربايد، به احتمال زياد ادعاهاى سياسى نيز پيدا خواهد كرد اينك ژاپن خواستار كرسى دائمى در شوراى امنيت سازمان ملل متحد است.

هرچند نيكسون معتقد است كه سقوط سهم آمريكا در توليدات جهانى از 50% به 25% از سال 1950 تا 1990، به دليل عنايت به بازسازى قدرتهاى عمده پس از جنگ جهانى و ورود آنها به اقتصاد بين الملل، با واقعيات سازگارى ندارد و به هرحال 25% هم سهم بالايى است، ولى اين سخن اقرارى بر افول تدريجى قدرت آمريكا از گذشته تا حال مى باشد.

 آمريكا از نظر اقتصادى با بحران كسر بودجه، پايين بودن سطح سپرده ها، كمبود هزينه هاى تحقيقاتى و ناتوانى در رقابت با ژاپن و احتمالا اروپا، روبه رو است. افول توليد صنعتى اين كشور از 65% به 25% و درخواست صنعت فولاد از ژاپن شاهدى بر اين مدعاست[107]. ركود صنايع تسليحاتى پس از جنگ سرد، اقتصاد آمريكا و انگليس و فرانسه را تهديد مى كند. قدرت توليد صنعتى ايالات متحده در سال 91 به 8% تنزل پيدا كرده است. اين در حالى است كه در سال 1945، 50% و در سال 1953، 7/44% كل توليد صنعتى جهان، از آن اين كشور بود. در اواخر دهه 80 ، 20% بالاترين طبقات جامعه آمريكا بيش از 45% و 20% پايين ترين طبقات فقط 2% ثروت كشور را در اختيار داشتند. آمريكا از اوايل دهه 80 با كسرى بودجه 180 ميليارد دلارى روبه رو شد، در حالى كه در دهه 70 ، موازنه تجارت خارجى آمريكا مثبت بوده است. كسرى بودجه اين كشور در اوايل دهه 90 به 250 ميليارد دلار مى رسد. توليد اتومبيل آمريكا نسبت به كل جهان در دهه 60، 52% و در دهه 80، 20% بوده است. بسيارى از بانكها و شركتهاى آمريكا ورشكست شده اند. امروزه زمينه اى براى ايجاد جنگ مصنوعى و فروش تسليحات وجود ندارد.[108]

نرخ رشد توليد ناخالص داخلى ايالات متحده در سال 1940، 47/4% و در سال1990، 9/0% و در سال 1991، 5/0% بوده است. اين امر به چرخش هر چه بيشتر توازن اقتصادى از واشنگتن به توكيو خواهد انجاميد. نقطه اصلى مشكل كسرى بازرگانى آمريكا در تحليل رفتن موقعيت صنعتى نسبى آن در بلندمدت قرار دارد. در اواخر دهه 80 از ميان هشت بخش توليدات صنعتى كليدى در آمريكا، فقط بخشهاى شيميايى، هواپيمايى و بازرگانى، مازاد صادرات داشته اند. آمريكا در آينده نزديك به برخوردهاى بدون طرح و برنامه ادامه خواهد داد و در بلند مدت، افول نسبى خواهد  داشت[109].

نيكسون مى گويد: «كسرى تجارى آمريكا با ژاپن 55 ميليارد دلار در سال 86 و 65 ميليارد دلار در سال 90 بوده است. كيفيت كالاها در ژاپن بالاتر مى باشد. مسأله كسر بودجه را بايد با كاهش مخارج حل كنيم نه افزايش ماليات.»[110]

حاكميت پولى ين در جهان آينده، امرى واضح به نظر مى رسد. در حالى كه چند سال پيش حدود 300 ين با يك دلار برابرى مى كرد، در حال حاضر حدود 100 ين معادل يك دلار، برآورد مى شود. ورود يورو نيز به تضعيف دلار منجر خواهد شد.

وامهاى دولت آمريكا در سال 82، 36%، در سال 91 به 64% و در سال 92 به 70% توليد ناخالص ملى رسيد. كسرى بودجه آمريكا كه در سال 1980، قريب 60 ميليارد دلار بود، در سال 1990 به 7/386 رسيده است.[111]

پدرو برايگر استاد جغرافياى سياسى در آرژانتين به نقل از لستر مى گويد:

تحقيقات بى شمارى به تحليل معضلات اقتصادى ايالات متحده پرداخته اند. در اين بين، اطلاعات جمع آورى شده به وسيله لستر حائز اهميت است: در سال 1960 ، 64 شركت از بزرگ ترين شركتهاى صنعتى در آمريكا، 26 شركت در اروپا و فقط 8 شركت در ژاپن به ثبت رسيده بود. در سال 1988 ، 42 شركت در آمريكا، 33 شركت در اروپا و 15 شركت در ژاپن بوده است. در زمينه بانكها، در سال 1979 ، 19 بانك از 50 بانك مهم جهان از ايالات متحده بود، ولى در سال 1988 فقط 5 بانك آمريكايى بوده و در سال 1990 در ميان 20 بانك مهم جهان، هيچ يك آمريكايى نبوده است. در زمينه خدمات، 9 فقره از 10 فقره كمپانى مهم دنيا اكنون ژاپنى است.[112]

هدف از ارائه آمار فوق آن نيست كه سير نزولى اقتصاد آمريكا را به شكل خطى نشان دهيم; زيرا تحولات اجتماعى و اقتصادى معمولا به شكل خطى تغيير نمى كنند. دولت كلينتون در سال 1998 با بالارفتن دستمزدها در مقايسه با تورم و مازاد تجارى خوبى روبه رو بوده است. ايالات متحده آمريكا در حال حاضر داراى روند رشد منسجمى (با 4% نرخ رشد، مورد انتظار براى سال 1997) مى باشد.[113] كلينتون قول داد در سال آينده دستمزدها را به مقدار دو برابر تورم افزايش دهد. به هر حال اين موضوع منافاتى با سير نسبى و تدريجى اقتصاد آمريكا ندارد.

2. بعد سياسى ـ نظامى: ابهت سياسى آمريكا به دليل تبعيت از افول اقتصادى تا اندازه زيادى زير سؤال خواهد رفت. همچنين مترسك شوروى و كمونيسم كه باعث اتحاد آمريكا با اروپا و ژاپن مى شد متلاشى شده است. از طرف ديگر، سيادت آمريكا در جنگ ويتنام، انقلاب اسلامى ايران و موارد ديگر، خدشه دار شد.

سياستهاى نظامى آمريكا نيز تب و تاب خود را از دست داده است. اقتصاد آمريكا بر اساس تسليحات نظامى طراحى شده است و نظريه بيهودگى قدرت نظامى به دليل شكست شوروى در افغانستان و اروپاى شرقى، گزينه اى مهم در سياست خارجى آمريكا محسوب مى شود. به قول نيكسون، قرن 21، قرن صلح و ويرانى سلاحهاى هسته اى مى باشد. برژينسكى معتقد است كه سياستهاى كوته نظرانه كلينتون، مخارج سنگينى براى آمريكا به بار آورده است، و ايالات متحده خواستار تعهدات كمترى در جهان است.[114]

نيكسون مى گويد: «يك ابرقدرت بايد آنقدر پخته باشد كه بداند هيچ كس هميشه پيروز نيست. ما در ويتنام، آنگولا، شاخ آفريقا و نيكاراگوا، شكستهاى بزرگى، متحمل شديم.»[115]

ديك چنى معتقد است ظرف يك سال و نيم اخير، 250 پايگاه نظامى آمريكا در سراسر دنيا، تعطيل شده است. در اوايل دهه 80 ، جنگ ستارگان در راستاى تبديل استراتژى بازدارندگى[116] به استراتژى مقاوم ترى، ارائه شد. اهداف آن، حفاظت از آمريكا در مقابل حمله موشكهاى بالستيك، محافظت از پيش قراولان در مقابل حملات موشكى و حفاظت از منافع متحدان بود. كلينتون در ژوئيه سال 1993 تعطيل شدن اين طرح را اعلام نمود. سيا معتقد است كه بيشتر بايد در عرصه اقتصادى فعال شد.[117]

3. بعد اجتماعى و فرهنگى: نيكسون مى گويد: ثروتمندترين كشور جهان نمى تواند كمبود بهداشت، مصرف نصف مواد مخدر دنيا، فقدان امنيت و بالاترين نرخ جنايات را تحمل كند. بيست برابر تعداد كشته شدگان جوانان در خليج فارس، در جنايات داخل آمريكا كشته شده اند.[118]

جذابيت فرهنگ آمريكا، با افول اقتصادى و سياسى، نيز از بين خواهد رفت. از سوى ديگر، ظهور مجدد فرهنگ ناسيوناليسم در اروپا و اسلام گرايى در شرق، ضربات مهلكى بر فرهنگ بلامعارض آمريكا، قلمداد مى شود. همچنين پوچى نغمه هاى حقوق بشر آمريكا، بالاخص در بى تفاوتى ابرقدرتها نسبت به كشتار دسته جمعى در بوسنى و هرزگوين، بر همگان نمودار گشت. نيويورك تايمز نوشت: «سياست رياكارانه كلينتون در بوسنى در يك لحظه فرو ريخت.»[119]

ايدئولوژى ليبرال دموكراسى اينك با منتقدان داخلى و خارجى روبه رو است. مهم ترين آنها عبارت اند از : پست مدرنها، جامعه گرايان(زمينه گرايان) ، محافظه كاران، جنبشها و مكاتب چپ و مذهبيون.

جيمز بيكر وزير خارجه اسبق آمريكا مى گويد: 73% مردم آمريكا از انحرافات اخلاقى در كشور خود انتقاد دارند.[120] سازمان ملل اعلام كرد تا 46 سال آينده، فاجعه اجتماعى، گريبان غرب را خواهد گرفت.[121] وكيل مدافع كاخ سفيد در تاريخ 23/5/72 خودكشى كرد و در يادداشتى كه از خود به جا گذاشت، كاخ سفيد را جهت متهم كردن اشخاص و نيز جرائم ديگرى، محكوم كرده بود. گورباچف نيز ادعا كرد كه غرب به آخر خط رسيده است و چيز جديدى براى ارائه به بشريت در اختيار ندارد.[122]

بحران اخلاقى در غرب ـ بالاخص آمريكا ـ نياز به استدلال ندارد. مهم تر از همه، اركان خانواده تا حد زيادى سست شده است. آمار نشان مى دهد نوجوانان آمريكايى كه بين سيزده تا پانزده سال دارند، در فكر خودكشى اند.[123] حتى كشورى مانند كانادا به اين نتيجه رسيده است كه بايد برنامه ها و فيلمهاى آمريكايى را محدود كند.[124] كلينتون در روزهاى اول ورود خود به كاخ سفيد اعلام كرد كه حزب ما دو رسالت عظيم براى خود قائل است: يكى مهار بحران فرد و خانواده و دوم كنترل بحران در سياست خارجى آمريكا.

 

2. نظام تك ـ سه قطبى

نوآم چامسكى نظام آتى روابط بين الملل را از نظر نظامى، تك قطبى و از نظر اقتصادى سه قطبى مى داند. آمريكا تنها قدرت مطرح از نظر سياسى و نظامى خواهد بود، در حالى كه قدرتهاى جديدى، مانند اروپاى متحد و ژاپن در كنار آمريكا، عرض اندام خواهند كرد. نظام دوقطبى، با سقوط ماركسيسم پايان پذيرفت و هيچ قدرت نظامى، همانند و هم پايه آمريكا نخواهد بود. از نظر اقتصادى نيز، ژاپن گوى سبقت را از ديگران مى ربايد و اروپاى متحد نيز قدرت اقتصادى معتنابهى خواهد شد. از بين كشورهاى اروپايى، آلمان متحد از ويژگيهاى خاصى برخوردار مى باشد.

در بررسى اين نظريه بايد توجه داشت كه اولا، جهان به سمت غيرنظامى شدن پيش مى رود و در آينده دور، نظام تسليحاتى فعلى تغيير خواهد كرد; ثانياً، برترى و سلطه سياسى در آينده، تابع سلطه اقتصادى خواهد بود.

 

3. ظهور دولتهاى تجارى

ريچارد روزكرانس با عنوان كردن تز «ظهور دولتهاى تجارى، تجارت و درگيرى در جهان مدرن»، به افول نفوذ آمريكا و روسيه شوروى در اواخر دوره جنگ سرد و متقابلا خيزش نفوذ ژاپن و كشورهاى اروپاى غربى، اشاره مى كند. اين امر نشانگر انتقال و تحول سيستم جهانى از حالتى است كه در آن رقابتهاى نظامى و سلطه سرزمينى به وضعى بدل مى شود كه در آن كشورها، تأمين ارزشهاى خود را به بهترين وجهى از طريق مشاركت در تجارت سودآور بين المللى مى بينند.[125]

وى به دو سيستم چندقطبى و دوقطبى انتقاد دارد و نظم مطلوب جهانى را در مدل بينابين «دو ـ چند قطبى»[126] مى بيند، كه در برگيرنده عناصر مثبت و سازنده الگوى دوقطبى و چند قطبى مى باشد. در واقع مدل يادشده، بيان كننده وضع موجود نظام بين المللى نيست، بلكه پيشنهاد يك وضع مطلوب است كه بيشتر نظر به آينده دارد. در اين سيستم دو ابرقدرت ضمن رقابت، با همكارى يكديگر از به هم خوردن تعادل و موازنه بين قدرتهاى درجه اول متعلق به نظام چندقطبى جلوگيرى مى كنند.[127]

هنرى كيسينجر «اقتصاد برتر» را تمدن ساز دانسته و معتقد است در سال 2020، طرح ريزيهاى احتمالى پنج اقتصاد برتر جهان به پنج تمدن مختلف جهان تعلق خواهند داشت. وى از آمريكا، اروپا، ژاپن، روسيه و هند به عنوان پنج قدرت اصلى در نظام بين المللى قرن 21 نام مى برد.[128]

 

4. جابجايى در قدرت

به عقيده آلوين تافلر، مثلث برلين ـ توكيو ـ واشنگتن به نفع علم و دانايى، مكمل يكديگرند. آمريكا از اروپا جدا خواهد شد و در موج سوم، شوروى نخواهيم داشت، چين احتمالا تجزيه مى شود و قسمتهاى جنوبى آن با تايوان و سنگاپور متحد خواهند شد، و آمريكا بايد با ارتباط وثيق با ژاپن به بقاى خود ادامه دهد. او مى گويد: به رغم ادعاى پل كندى، آمريكا چندان ضعيف نيست كه در آينده نزديك سقوط كند. او كه ايده سقوط آمريكا را رواج داد، قدرت ملى را با ظرفيت نظامى اندازه گيرى كرده است، در حالى كه ايدئولوژى و فرهنگ از اثر زيادى برخوردار هستند. در آينده، سازمانهاى جهانى و حتى كارتلهاى مواد مخدر در نظم نوين جهانى، محلى از اعراب خواهند داشت. آيت الله خمينى با حكم اعدام سلمان رشدى نشان داد كه دولتها، بازيگران انحصارى در روابط بين الملل نيستند.[129]

آلوين تافلر در آخرين اثر خود جنگ و پادجنگ، تمدن را به عنوان يك شيوه زندگى تعريف مى كند كه نظام ويژه اى را براى توليد در كنار دارد. به نظر او برخورد تمدنها در آينده قطعى است، اما نه آن گونه كه هانتينگتون مى گويد، و نه در امتداد خطوطى كه او ترسيم مى كند. وى در پهنه تاريخ بر سه اَبَرتمدن فراگير انگشت مى گذارد:

1. ابرتمدن ده هزارساله كشاورزى كه نخستين موج تغيير را به راه انداخته است;

2. ابرتمدن صنعتى كه دومين موج دگرگونى را در اروپاى غربى و آمريكاى شمالى برپا كرده و همچنان در ديگر نقاط جهان دامن مى گستراند;

3. ابرتمدن دانش پايه كه در شاخه هاى غربى، ژاپنى و كنفوسيوسى در حال سربرآوردن است. از ديد تافلر نبرد سترگ آينده از افت و خيز و هم چشمى و تك و پاتك اين گروههاى تمدنى، يا به تعبير او برخورد امواج تاريخ پديد  مى آيد.[130]

تافلر مى گويد:

از آنجا كه دگرگونى هاى بزرگ در جامعه نمى تواند بدون برخورد رخ دهد، شايد تشبيه تاريخ به موجهاى دگرگونى پوياتر و گوياتر باشد. زمانى كه امواج تاريخ بر هم مى خورد، همه تمدنها برخورد پيدا مى كنند.

          ژررف ترين دگرگونى اقتصادى و استراتژيكى، تقسيم شدن جهان، در آينده نزديك به سه تمدن مشخص، متفاوت و بالقوه متضاد است. تمدن موج نخست، ناگزير با زمين پيوستگى داشته و فرآورده انقلاب كشاورزى بوده است. برخى مورخان ريشه هاى تمدن موج دوم را در رنسانس يا حتى پيشتر رديابى مى كنند. گسترش تمدن موج دوم، با راه تازه اش براى توليد ثروت، روابط ميان كشورها را نيز دچار بى ثباتى كرد و مواردى از خلاء قدرت و جابجايى قدرت را پديد آورد. نتيجه نهايى جنگهاى موجود و عصر صنعتى، جهان را به دو بخش تقسيم كرد: يكى تمدن موج دوم برتر و سلطه گر و ديگرى انبوه مستعمرات فرمانبر. موج سوم بر آن است كه با شتاب، استيلايى پيدا كند كه مبتنى بر راههاى تازه اى است كه در آنها به آفريدن و بهره بردارى از دانش مى پردازد. ملتهاى موج سوم، اطلاعات و مديريت و فرهنگ و امثال آن را به جهان مى فروشند.

          در موج سوم، دانش و سرمايه دارى ناپيدا مثل اطلاعات به صورت سرچشمه اصلى در مى آيند. اين دگرگونى ها در موج سوم بسيارى از پيوندهاى اقتصادى موجود ميان اقتصادهاى دارا  و  ندار را تهديد به از هم گسستن مى كند. ملت گرايى، ايدئولوژى دولت ملى است كه اين خود فرآورده انقلاب صنعتى مى باشد. جهانى شدن تجارت و ماليه موردنياز اقتصادهاى در حال پيشرفت موج سوم، حاكميت ملى را كه نزد ملت گرايان گروهى است، خدشه دار مى كند. كشورها در اين موج مجبور مى شوند از بخشى از حاكميت خود صرف نظر كنند.

          گذار تاريخى از يك جهان دو بخشى به جهان سه بخشى مستلزم نبردهاى قدرت است، اما اين جنگها با جنگهايى كه ما اكثراً مى پنداريم متفاوت خواهد بود.[131]

تافلر مى گويد : من هم معتقدم تمدنها در آينده با هم برخورد خواهند كرد، اما نه در خطوطى كه هانتينگتون ترسيم مى كند.

به اعتقاد تافلر، موج سوم ضد آرمانشهرى همچون كتاب 1984 يا كتاب دنياى قشنگ نو )World  New  Brave( نخواهد بود، بلكه يك آرمانشهر عملى براى آينده است. ساختن تمدن موج سوم، چيزى فراتر از امحاى تنهايى است. بايد به زندگى چارچوبى از نظم و هدف بخشيد. خلق ساختارهاى سياسى جديد تمدن موج سوم، به هيچ وجه به صورت يك قيام سراسرى تحقق پيدا نمى كند، بلكه حاصل هزاران نوآورى و برخوردهايى است كه در حوزه هاى گوناگون و در مكانهاى مختلف در طول چندين دهه انجام خواهد شد. اين به معناى نفى امكان برخوردهاى خشونت آميز در مسير حركت به سوى آينده نيست. هيچ كس به طور كامل نمى داند كه آينده آبستن چيست، و يا اينكه در جامعه موج سوم چه چيزى كارساز است. نظير نسلهاى انقلابى گذشته، ما نيز سرنوشتى داريم كه بايد خود خلق كنيم.[132]

بر اين اساس هر چه باشد، بايد آينده ناپايدار را در معادله خشونت، ثروت و دانايى ديد. نظام نوين بايد با سه نيرو رويارويى كند:

1. مخالفان دنياگرايى (سكولاريسم)، مثل چينى ها و كيشهاى شرقى;

2. موج سبز، كه بر سلامت محيط زيست تأكيد دارد;

3. نيروهاى افراطى مثل قبيله گرايى، نژادگرايى يا تعصب مذهبى.

زيرساخت الكترونيكى و اقتصادى موج سوم داراى شش ويژگى است: كنش پذيرى، تحرك، تبديل پذيرى (مثل تبديل پيام شفاهى به چاپى)، اتصال پذيرى، حضور در همه جا و جهانى بودن. در موج سوم ارزش وقت، بيشتر و ارزش مواد خام كمتر خواهد شد. بسيارى معتقدند كه ژاپن، قدرت برتر تكنولوژيكى  ـ  صنعتى آينده خواهد بود.[133]

تافلر معتقد است در آينده به طور همزمان شاهد دو جنگ سياسى شديد خواهيم بود; در يك سطح، منازعه سياسى معمول بين گروههاى موج دوم است و در سطح عميق تر، گروههاى سنتى موج دوم با يكديگر همكارى مى كنند تا با نيروهاى جديد موج سوم به مقابله بپردازند. مدافعان موج دوم به «مردم باورى» به ديده استهزا مى نگرند و نگرانى شديدى نسبت به محيط زيست، نظام عادلانه و نقش اسارت آميز زنان در جوامع صنعتى از خود نشان نمى دهند. برعكس روشنفكران موج سوم نسبت به بازيهاى سياسى، روند تخريب محيط زيست و سست شدن بنيان خانواده، به ديده ترديد مى نگرند.[134]

در بررسى اين نظريه بايد توجه داشت كه اولا، سيادت بلامنازع آمريكا در ابعاد سياسى، اقتصادى و فرهنگى اثبات ناپذير است; ثانياً، تافلر مى توانست به جاى مطرح كردن نيروهاى فرعى، مثل هيپى گرى و قبيله گرايان و نهضت سبزها، به جريانهاى اقتصادى، سياسى و جغرافيايى بها دهد; ثالثاً، تهديد حاكميت در قرن آتى به معناى پيشرفت فزاينده اطلاعات، كوچك شدن جهان، ظهور افكار و شركتهاى فرامليتى، افزايش قدرت سازمانهاى غيردولتى، احتمال افزايش تأثير سازمان ملل و بالاخره توجه بيشتر به افكار عمومى و حقوق بشر، صورت پذيرفته است; اما در عين حال منافع ملى و مرزهاى دولت ـ كشور تا دهه هاى آينده مهم ترين ملاك در مقابل دولتها خواهد بود.

 

5. نظم بازى گونه

اين نظريه كه توسط دكتر محمد جواد لاريجانى ارائه شده است، آينده جهان را نظمى بازى گونه، يعنى چيزى بين نظم به مفهوم داخلى حكومتها و آنارشيسم مى داند.

سقوط ماركسيسم، نتايجى از جمله از بين رفتن منطق دوقطبى، اتحاد دو آلمان، آزادى اروپاى شرقى و سرگردانى آنها، تزلزل اقمار شوروى، تغيير جدى در ارزش درگيريهاى منطقه اى و تضعيف انديشه سوسياليزم و آثار سياسى آن را، در برداشت. دو قدرت جديد اقتصادى، يكى در اروپا به نمايندگى آلمان و يكى در حوزه پاسيفيك، به نمايندگى ژاپن مى باشد. علت اصلى سقوط امپراتورى بزرك ماركسيستى، نه نارسايى اقتصادى و سياسى، بلكه بى هويتى ناشى از نظام مادى و الحادى ماركسيتى بود. بنابراين تئورى آينده آمريكا و غرب نيز محتوم به اين نتيجه است.

دشمنى غرب، از عداوت مسيحيت و يهوديت با اسلام سرچشمه مى گيرد. رئيس جمهور آمريكا پس از فروپاشى شوروى، تهديد جدى را بنيادگرايى، قوميت گرايى و تشنجات منطقه اى، معرفى كرد. دو عنصر اقتصاد متمركز و استبداد حزبى، سقوط ماركسيم را توجيه مى كند، ولى براى سقوط حكومت كافى نيست. اين، دين تقلبى ماركسيسم بود كه مردم را به بى هويتى كشاند.

سنگين بودن جو سيطره يك قطبى نسبت به دو قطبى، عقب افتادن اقتصادى آمريكا از اروپا و ژاپن، مناسب نبودن زمينه براى نيروى نظامى و فرهنگ آمريكا و در نهايت جان گرفتن ناسيوناليزم اروپايى، زمينه هاى سيطره بلامعارض آمريكا بر جهان را سست مى كند. منطق نظام دوقطبى زور و تعادل قدرت بود نه نظم! بهترين مبنا براى تعريف مفهوم «نظم جهانى»، نظريه بازيهاست. ماهيت بازى جهانى ممكن است با سيادت جهانى يك قدرت يا دو قدرت همراه باشد. تقابل و همكارى، عوامل هوشمند بازى هستند. مسلك اندراج جهانى بر دو محور ذيل قرار دارد:

1. شأن هر حكومتى در جامعه جهانى، به اندازه قدرت سياسى آن حكومت است; 2. ملاك قدرت سياسى، برخوردارى از قدرت نظامى، قدرت اقتصادى و قدرت علمى ـ صنعتى است.

مورد اول، قابل قبول است، ولى در مورد دوم، ترديد جدى وجود دارد. نفوذ كلمه در ميان ملل و دولتها نيز مى تواند قدرت سياسى را بالا ببرد.[135]

كلوپ اختصاصى رهبرى، مثلث آمريكا، آلمان و ژاپن است. در سطح دوم روسيه، اروپاى شرقى و مانند آن; و در سطح آخر، جهان سوم جاى دارد.[136]

هم بازيگران و هم قواعد بازى در اين نظام در تغييرند. براى آمريكا بى نظمى جهانى، عدم تحقق سيطره تك قطبى پس از حاكميت نظام دوقطبى را در برخواهد داشت. بازيگران نظام هم عاقل اند(به دنبال منافع خويش هستند) و هم هوشمند (از حقايقى كه ديگران به آن دست يافته اند، مطلع مى باشند).

لاريجانى معتقد است در قرن بيست و يكم از تمدنى به عنوان «تمدن نوين اسلامى» مى توان نام برد كه نقطه شروع آن پديده مهم، انقلاب اسلامى است. او مى گويد:

مهم ترين ادعاى ما اين است كه در آستانه تولد تمدنى جديد هستيم و مى توانيم در اين امر دخل وثيق داشته باشيم. اين در صورتى طبيعى است كه تصويرى دقيق از تمدن داشته باشيم. هرگاه عقلانيتى فراگير شد و مورد پذيرش عمومى مردم قرار گرفت و براى مدت مناسبى ادامه يافت، در آن صورت ساختارهاى مدنى متناسب با آن عقلانيت شكل مى گيرند و در مظاهر مختلف ظاهر مى شوند. هر چارچوبى براى عمل(نمونه اى از عقلانيت) براى اين كه بتواند تمدن ساز شود، لااقل بايد دو ضرورت را شامل شود:

اول : ضرورت منطقى، كه به شكل نظرى امكان بناى ساختارهاى مدنى را داشته باشد;

دوم: پذيرش عمومى در يك دوره زمانى مطلوب.[137]

به عقيده ايشان «عقلانيت اسلامى» در مقابل «عقلانيت ليبرال» قرار دارد. وى براى تمدن جديد اسلامى موانع و چالشهايى معرفى كرده است. لاريجانى در نقد نظريه برخورد تمدنها مى گويد: تمدن ليبرال بيش از آن كه در عالم واقع تحقق داشته باشد، ظاهراً در ذهن سياستمداران غربى برجستگى دارد; زيرا شرايط اجتماعى غرب نشان مى دهد كه ذهنيت مردم غرب نسبت به تمدن ليبرال سخت مسأله دار است. در نهايت او مى گويد:

در صحنه سياسى آينده بازيگران تجمعات عاملى هستند كه مى توانند سرزمين نداشته باشند. مفهوم «امت» بهترين ظرف براى تعريف تجمع عاملى است كه مى تواند حول عقلانيت اسلامى به وجود آيد.

نتايج حاصله از سفر به آينده بر مركب مفهوم «حكومت» نتايج بسيار مهمى براى استراتژى ملى و سياستهاى فعلى ما در صحنه جهانى دارد.[138]

در مجموع بنا بر اين نظريه، ماهيت آتى نظام بين الملل نظمى بازى گونه خواهد داشت و با زير سؤال رفتن عقلانيت ليبرال همراه خواهد بود.

 

6. توازن قوا

يكى از مدلهاى ششگانه مورتون كاپلان، توازن قواست.[139] دكتر محمدى با اثبات كاهش نفوذ آمريكا در آينده، به تقسيم قدرت، توازن قوا و سيستم بى ابرقدرتى معتقد است.

هر يك از مدلهاى ششگانه ممكن است در طول تاريخ، به ديگرى بدل شوند. در مرحله انتقالى[140]، حالتهاى ذيل محتمل الوقوع هستند: نوعى بى نظمى، احتمال افزايش بحرانهاى بين المللى مثل كودتاها، افزايش وابستگى و همبستگى متقابل، فقدان مكانيسم تعديل، گسترش توسعه قدرت و رأى دولتهاى قوى و عدم رغبت افكار عمومى در اعمال قدرت نظامى و دخالت در كشورهاى ديگر.

اصولا رفتار دولتها، تحت تأثير دو عامل مهم، شكل مى گيرد: اول برآيند كنش و واكنشهاى داخلى، مانند منافع ملى، قدرت نظامى و اقتصادى، ثبات سياسى، استحكام نظام ملى و رقابتهاى داخلى، و دوم تأثير رفتارهاى سيستم و قانون منديهاى آن بر بازيگران بالاخص دولتها. در مرحله انتقالى، دولتها سعى مى كنند بر اساس منافع ملى و فارغ از فشارهاى سيستم بين المللى حركت كنند.

امروزه ابرقدرتى وجود ندارد; زيرا ابرقدرت در آن زمان دو ويژگى داشت: زرادخانه اتمى و ايدئولوژى. سقوط سيستم شوروى در سالهاى 89 ـ 90 ، قبل از آنكه ناشى از شكست اقتصادى باشد، اساساً ناشى از شكست ايدئولوژيك بود. در عين حال نبايد فراموش كرد كه شكستهاى اقتصادى، پايان كار ماركسيسم در شوروى بود.

پايه قدرت در آينده صرفا نظامى نيست، بلكه مثلث قدرت نظامى، اقتصادى (تكنولوژيك) و اجتماعى خواهد بود. ژاك اتالى، آمريكا را انبار ذخيره ژاپن دانسته و خطر سقوط آمريكا را گوشزد نموده است. سيستم بى ابرقدرتى و نوعى توازن قوا بر جهان حاكم خواهد بود، زيرا:

ـ روسيه به احتمال زياد به اروپا خواهد پيوست نه آمريكا;

ـ آلمان ممكن است سرنوشت خود را در خارج از ناتو بهتر ارزيابى كند (خطر آلمان تجاوزگر)، آلمان متحد، ناتو را به شكل اتحاديه اى سمبليك درخواهد آورد;

ـ ژاپن با خيزش بزرگى روبه رو خواهد بود;

ـ با پايان نظام دوقطبى، قدرت و نفوذ آمريكا نيز كاهش خواهد يافت;

ـ روسها همچنان داراى قدرت نظامى، آلمان و ژاپن، دو قدرت اقتصادى و مالى، چين و هند، داراى نيروى انسانى فراوان و آمريكا داراى قدرت نظامى و اقتصادى، مى باشد.

به هرحال قراين نشان مى دهد كه جامعه جهانى وارد يك نظام توازن قواى جديد مى شود. در حال حاضر، هيچ نوع توافقى نسبت به ماهيت و طبيعت نتايج احتمالى از هم پاشيدگى اقتصاد جهانى وجود ندارد. منازعات اقتصادى در آينده بيشتر و حل ناشدنى تر خواهد بود.[141]

با توجه به نقاط مثبت اين نظريه، بويژه اثبات افول قدرت آمريكا و خيزش ژاپن و تأكيدى كه بر نقش جمهورى اسلامى ايران در قبال نظم نوين جهانى شده است، بايد گفت:

اولا توازن قوا داراى دو معناست; اگر اين اصطلاح به معناى اعم به كار رود، حتى دوران دو قطبى و جنگ سرد را نيز شامل خواهد شد. توازن قواى مصطلح داراى ويژگيهايى از جمله عدم رجحان قدرت يكى از جناحهاى قدرت، تبانى كليه دولتها بر تضعيف كفه سنگين تر و وجود تعادل دهنده جهت حفظ توازن قوا، مى باشد. توازن قوا به معناى اخص از قرن نوزدهم تا شروع جنگ جهانى اول بر روابط بين الملل، حاكم بوده است.[142]

به هرحال وجود حالت توازن قوا به معناى اول، در قرن بيست و يكم، جاى شبهه اى باقى نمى گذارد، ولى توازن قوا به معناى اخص داراى ويژگيهايى است كه نمى توان به وجود كليه آنها در صحنه آتى روابط بين الملل مطئمن بود. منتقدان نظريه توازن قوا معتقدند كه در قرن نوزدهم به هيچ وجه تعادل نيروها، وجود نداشته است.[143]

ثانيا، همان طور كه قبلا نيز اشاره شد، اقتصاد در روابط بين الملل هر چند «زيربنا» نيست و از ارزش اهمّ برخوردار نمى باشد، ولى «اصل» هست و نقشى كليدى و بلكه مهمترين نقش در سقوط امپراتورى شوروى و يا صعود قدرتهاى اروپايى و حوزه پاسيفيك، دارد. اقتصاد هدف نيست، و زيربناى هرگونه تغيير اجتماعى تلقى نمى شود; در عين حال ممكن است نقشى اساسى در حوزه هاى ديگر داشته باشد.

 

ايران، نظم نوين جهانى و نظريه گفتگوى تمدنها

جمهورى اسلامى ايران در جهان اسلام، تحولات انكارناپذيرى به وجود آورد. جايگاه ايران در نظم نوين ادعاشده، بدون بررسى نقش جهان اسلام، قابل بررسى نيست.

نيكسون مى گويد:

اسلام به دلايل مختلفى، در مقابل كمونيسم بهتر از مسيحيت، ايستادگى كرده است. در حالى كه اروپاى قرون وسطى در ركود به سر مى برد، تمدن اسلامى در دوره طلايى خود قرار داشت. وقتى كه شخصيت هاى بزرگ رنسانس اروپا، مرزهاى دانش را در نورديدند، با پا گذاشتن بر شانه هاى غولهاى دانش جهان اسلام، افق ديدشان وسيع تر شد. اسلام از نظر سياسى، يكپارچه نيست و در معرض تفسيرهاى متعدد قرار دارد.

          ما بايد علاقه ايران به برقرارى روابطى نزديك تر با غرب را به ديده ترديد بنگريم. ايران در تروريسم، از جمله ماجراى لاكربى دست داشته است.[144]

در اين كه جهان اسلام، مى تواند منافع حياتى غرب را به خطر اندازد، ترديدى نيست و خود سياستمداران غربى به اهميت فوق العاده كشورهاى اسلامى اذعان دارند. اما شايد بتوان گفت كه جهان غرب درصدد است تا پس از فروريختن مترسك شوروى، چهره اى خشن، سازش ناپذير و تا اندازه اى مهم به كشورهاى انقلابى و بنيادگرا، نسبت دهد تا در سايه هراس دولتهاى ضعيف، بتواند مقاصد خويش را عملى سازد. كشورهاى وابسته خليج به بهانه ترس از ايران، به آمريكا پناه آوردند، همان گونه كه اروپا، ژاپن و برخى از كشورهاى جهان سوم از ترس كمونيسم، بى باكانه به آغوش امپرياليسم آمريكا مى رفتند. انتساب ماجراى لاكربى، بمب گذارى مركز يهوديها در آرژانتين، انفجار بمب در ظهران عربستان و انفجار در نزديكى سفارت اسرائيل در لندن، به ايران اسلامى دو جهت دارد:

1. مخدوش كردن چهره انقلاب و پيام اسلام;

2. تصوير قدرتى غلوآميز و منفى از ايران جهت جذب مخالفان.

دبيركل ناتو گفت: «بعد از ماركسيسم ـ لنينيسم، خطر بنيادگرايى اسلامى منافع جهان غرب را تهديد مى كند.»[145]

دكتر محمدى مى گويد: «جمهورى اسلامى ايران با توجه به عوامل متعدد قدرت، از جمله برخوردارى از يك ايدئولوژى فرامليتى، استقلال در تصميم گيرى، نفوذ معنوى در ميان ملل مسلمان و استكبارستيزى، موقعيت استراتژيكى، ذخاير قابل توجه زيرزمينى و همچنين قدرت و تواناييهاى بالفعل و بالقوه اقتصادى و نظامى و به عنوان يك قدرت بزرگ منطقه خاورميانه و يكى از بازيگران مهم صحنه روابط بين الملل، مى تواند نقشى اساسى را بر عهده گرفته و با اتخاد سياستى مدبرانه و ديپلماسى آگاهانه، جايگاه مناسبى در صحنه روابط بين الملل يافته و موازنه متناسبى را ايجاد نمايد.

لازمه ايفاى نقش مؤثر جمهورى اسلامى و ارائه ديپلماسى فعال و موفق در منطقه و دنياى متلاطم امروز، برخوردارى از عوامل سه گانه زير مى باشد:

ـ رهبرى و مديريت داهيانه و مدبرانه اى در اعمال سياست خارجى كشور;

ـ درك و شناخت صحيح تحولات سريع جهانى ورفتار بازيگران صحنه روابط بين الملل;

ـ توجه و درك گروهها و جناحهاى سياسى داخل كشور از چنين موقعيت حساس بين المللى».[146]

جمهورى اسلامى ايران از موقعيت سياسى، فرهنگى و اقتصادى ويژه اى برخوردار است:

«ايران از ثبات سياسى بالا، فرهنگ اسلامى و جهانى، منابع مهمى همچون نفت و گاز و تسلط بر آبهاى خليج فارس و تنگه هرمز، برخوردار مى باشد.»[147]

نظم نوين جهانى به عنوان يك نظريه ورشكسته، چهره و رويكرد جديد امپرياليسم است كه با سياستهاى ظريف اقتصادى و در مقابل ايران، خواهان تحت الشعاع قراردادن پيام اسلام است و اميدوار است با بن بست اقتصادى، خود به خود شعارهاى انقلابى و خط مشى هاى سياسى و بين المللى جمهورى اسلامى افول كند. سياستهاى مالى آنها در مورد ايران، آزادسازى (كاهش نقش دولت در اقتصاد)، نظام قيمتها، آزادى تجارت خارجى با حداقل تعرفه هاى گمركى، جذب سرمايه هاى خارجى و تبعيت ارزش پول داخلى از بازار جهانى مى باشد. در حالى كه كارشناسان، قيمت نفت را در مقايسه با ذغال سنگ، 60 دلار تعيين كرده اند، در سال 1365 به 10 دلار هم رسيد. بازار جهانى يك مفهوم انتزاعى بيش نيست، ولى سلطه شمال بر آن، مسلم مى باشد.[148]

دكتر لاريجانى مى گويد:

طراحان نظم نوين جهانى، قدرت سياسى را ملاك قرارگرفتن در جايگاه مشخص سيستم بين المللى مى دانند، ولى ما مى گوييم قدرت سياسى، قدرت اراده افراد است. ما در جامعه بين المللى خواهان ايفاى نقش هستيم، ولى جايگاه ما را با تعداد موشكهاى دوربرد و... نبايد تعيين كنند. ما داراى نفوذ كلمه معتنابهى در جهان هستيم. شأن ما براساس منطق «ولايت اسلامى» تعريف مى شود. در صحنه فعلى جهان اگر كشورى بتواند رفتار «دسته جمعى» ارائه دهد، حتى دستاورد بيشتر فردى هم خواهد داشت و اين امكان خاص جمهورى اسلامى ايران است كه محور چنين تجمعى بشود.[149]

ما از يك سو با طرح شكست خورده نظم نوين جهانى روبه رو هستيم و ژاپن و چين و اروپاى متحد و بسيارى از كشورهاى جهان سوم را در مقابل آن مى بينيم، و از سوى ديگر، با مطرح شدن نظريه «گفتگوى تمدنها» در جايگاه مناسبى در روابط بين الملل قرار گرفته ايم. طرح موفق خاتمى ما را به شكل بالقوه در بهترين موقعيتها قرار داده است، اما تبديل اين پتانسيل به فعليت، مستلزم پى گيرى همه جانبه در به كارگيرى ابزارهاى سياست خارجى و متلائم نمودن سياستهاى داخلى با آن است; از جمله مهم ترين راهكارهاى موثر مى توان به موارد ذيل اشاره نمود:

تبيين دقيق تر پيشنهاد رياست محترم جمهورى و تبديل آن به «نظريه» گفتگوى تمدنها، شناخت و به كارگيرى راهكارهاى مناسب براى رسيدن به اهداف تعيين شده، به كارگيرى فعال دستگاه ديپلماسى و اصلاح ساختارى آن، كنار گذاشتن تئورى توطئه و استفاده بهينه از اصل رقابت در صحنه روابط بين الملل، استفاده از سازمانهاى بين المللى جهت عملى كردن گفتگوى تمدنها، تنش زدايى بالاخص با كشورهاى منطقه و اروپا، اتخاذ سياست خارجى حساب شده در قبال آمريكا، حركت بين آرمان گرايى و واقع گرايى (سعى در حفظ آرمانهاى اصيل اسلامى و در نظر گرفتن محدوديتها)، حاكميت قانون در داخل كشور و نهايتاً هماهنگى هرچه بيشتر سياست داخلى و خارجى جمهورى اسلامى ايران.

 

نتيجه

از مباحث گذشته مى توان به شكل خلاصه، نتايج ذيل را استنتاج نمود:

ـ افول ستاره بخت ماركسيسم و فروپاشى شوروى، نه به دليل قوت حريف، بلكه به دليل تضادهاى لاينحل درونى در ابعاد اقتصادى، سياسى و بويژه فرهنگى و ايدئولوژيك بوده است;

ـ برخلاف ادعاى پطروفسكى، امكان تجديد حيات و شوكت كمونيسم وجود ندارد;

ـ نظم نوين جهانى با التزام به برترى و سلطه ايالات متحده شديداً زير سؤال است;

ـ نظريه برخورد تمدنها از لحاظ روش شناسى، فكرى و سياسى با چالشهاى عديده اى روبه رو است;

ـ نظريه گفتگوى تمدنها در عين موفقيت اوليه، در ابتداى راه قرار دارد;

ـ نظريه پايان تاريخ فوكوياما، ژورناليستى و تبليغاتى است و از مبانى علمى لازم برخوردار نيست;

ـ نه تنها نظام سلسله مراتبى در آرمانشهر آمريكاييها بدون حامى باقى مانده است، بلكه مى توان گفت ايالات متحده به شكل نسبى قدرت خود را در ابعاد مختلف از دست داده است. البته اين سير، شكل خطى ندارد.

در مجموع بايد گفت جهان به سمت نظمى جديد در حال حركت است و هر يك از نظريات فوق ممكن است بخشى از حقيقت را پيش بينى كرده باشند، اما هيچ يك به شكل دقيق نتوانسته اند نظام آتى بين الملل را ترسيم كنند. براى ما مهم آن است كه نقشى معقول و مقتدرانه در نظم در حال شكل گيرى ايفا نماييم.

 فهرست منابع

الف) كتابها:

ـ آرون، ريمون: سالهاى پايانى قرن، ترجمه اسدالله مبشرى، سفير، تهران: 1369.

ـ اميرى، مجتبى : نظريه برخورد تمدنها، دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، تهران : 1374.

ـ بروجردى، مهرزاد: روشنفكران ايرانى و غرب، ترجمه جمشيد شيرازى، فرزان، تهران: 1377.

ـ برژينسكى، زبيگنيو: شكست بزرگ، ترجمه سيروس سعيدى، اطلاعات، تهران: 1369.

ـ تافلر، آلوين: موج سوم، ترجمه شهيندخت خوارزمى، آسمان، تهران: 1370.

ـ ــــــــــــــ: جابجايى در قدرت، ترجمه شهيندخت خوارزمى، گوته، تهران: 1370.

ـ خاتمى، سيد محمد: از دنياى شهر تا شهر دنيا، نشر نى، تهران: 1373.

ـ ـــــــــــــــــــــــــــ: بيم موج ، مؤسسه سيماى جوان، تهران: 1372.

ـ دانشكده اطلاعات: نظم نوين!، شركت نشر و تبليغ، تهران: 1371.

ـ روفن، ژان كريستف: نظم نوين جهانى، ترجمه هوشنگ لاهوتى، پاژنگ، تهران: 1371.

ـ كندى، پل: در تدارك قرن بيست و يكم، جهان تا سال 2025 ، ترجمه عباس مخبر، صهبا، تهران: 1372.

ـ لاريجانى، محمد جواد: نظم بازى گونه، اطلاعات، تهران: 1371.

ـ ـــــــــــــــــــــ : درسهاى سياست خارجى، مشكوة ، تهران : 1377 .

ـ نيكسون، ريچارد: فرصت را از دست ندهيد!، ترجمه محمود حدادى، اطلاعات، تهران: 1371.

ـ ـــــــــــــــــــــ : در صحنه، ترجمه احمد عزيزى، اطلاعات، تهران: 1370.

ـ هانتينگتون ، ساموئل : موج سوم دموكراسى، ترجمه احمد شهسا، روزنه، تهران : 1373.

 

- The challenge to the south, London : Oxford University Press, 1990.

- Mazrui, Ali, A., Cultural Forces in World politics, London: 1990.

- Huntington, Samuel. P. The Clash of Civilizations and the Remarking of World Order, London, 1997.

 

ب) مقالات :

ـ آقايى، محمد حسين: «ماهيت نظم نوين بين المللى»، روابط بين الملل، ش 1 و 2.

ـ اسپوزيتو، جان ال. : «اسلام سياسى و غرب : گفتگوى تمدنها يا برخورد تمدنها»، ترجمه شهرام ترابى، سياست خارجى(تابستان 1377).

ـ اسلامى ندوشن، محمد على: «كدام رويارويى؟»، اطلاعات سياسى  ـ  اقتصادى، ش 75 و 76 (آذر و دى 1372).

ـ امير احمدى، هوشنگ: «نظم نوين جهانى و جنگ خليج فارس»، ترجمه سيروس سعيدى، اطلاعات سياسى ـ  اقتصادى، ش 55 و 56.

ـ اميرى، مجتبى: «نظريه رويارويى تمدنها از ديدگاه منتقدان»، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 73 و 43 (مهر و آبان 72).

ـ ــــــــــــــــــــــــ : «ريچارد نيكسون و رؤياى رهبرى آمريكا در جهان»، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 79 و 80 (فروردين و ارديبهشت 73).

ـ باطن بين، خسرو: «نظم نوين جهانى در سازندگى»، آدينه، ش 84 و 85 .

ـ بدخش، بهمن: «تحولات سازمان ملل در پرتو نظم نوين»، رساله ارتقاى مقام در وزارت امور خارجه.

ـ برايگر، پدرو : « به سوى برخوردى جديد ميان تمدنها»، ترجمه منيرسادات مادرشاهى، سياست خارجى(تابستان 1377).

ـ بند كيت، آندرسن: «بى نظمى نوين جهانى»، ترجمه سياوش مريدى، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 75 و 76 (آذر و دى72).

ـ بهداد، محمد جعفر: «نقش جوانان در راهبرد گفتگوى تمدنها»، كيهان 17/8/77 .

ـ باوند، نعمت الله: «نظم نوين جهانى، استبداد دموكراتيك»، كيهان، ش 14743.

ـ برژينسكى، زبيگنيو: «تحولات جهانى و تعهدات آمريكا»، ترجمه حسين مير، جامعه سالم، ش 4.

بيگدلى، على : «ريشه يابى نظريه برخورد تمدنها»، سياست خارجى (تابستان 1377).

ـ پرهام، مهدى: «نظم نوين جهانى ـ آمريكايى» دنياى سخن، ش 50.

ـ پيترز، ژان ندروين: «فوكوياما و دموكراسى ليبرال: پايان تاريخ»، ترجمه پرويز صداقت، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 79 و 80 (فروردين و ارديبهشت 73).

ـ تافلر، آلوين: «برخورد امواج تاريخ يا رويارويى تمدنها؟»، ترجمه مهدى بشارت، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 75 و 76 (آذر و دى 72).

ـ توحيد، وحيد: «گفتگوى تمدنها، منشور صلح جهانى در قرن 21»، سلام (27/8/77).

ـ «جهان آينده نظم نوين»، بيان، ش 16.

ـ خوشرو، غلامعلى : «گفتگوى تمدنى چيست؟»، سياست خارجى(تابستان 1377).

ـ ريگو، فرانسوا: «تأملى بر نظم نوين جهانى»، تحقيقات حقوقى، ش 11 و 12.

ـ سحابى، عزت الله: «نظم نوين جهانى»، كتاب توسعه، ش 5.

ـ العلوانى، عبدالواحى : «جغرافياى آينده برخورد تمدنهاى بشرى»، اسلام و غرب، ش 5 و 6(دى و بهمن 1376).

ـ عنايتى، عليرضا: «نظم نوين جهانى و جايگاه كشورهاى عربى در آن»، رساله ارتقاى مقام در وزارت امور خارجه.

ـ غنى نژاد، موسى: «پايان تاريخ و آخرين انسان»، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 63 و 64 (آذر و دى 71).

ـ عظيمى، حسين: «نظم نوين جهانى و موقعيت ايران»، فرهنگ توسعه، ش 2.

ـ فرزين نيا، زيبا: «كارآمدى گفتگوى تمدنها در سياست خارجى ايران»، سياست خارجى(تابستان 1377)

ـ قانع بصيرى، محسن: «هانتينگتون: تغيير عقيده داده ام»، فكر نو، ش 1.

ـ كردواننى، كاظم: «نظم نوين جهانى و ضرورت تدبير ما»، جامعه سالم، ش 3.

ـ كيوان، وحيد: «پيدايى نظم نوين جهانى»، ايران فردا، ش 7.

ـ لاريجانى، محمد جواد: «نظم يابى نظم نوين»، جام، ش 3 (صفحه اول، ش 10).

ـ ــــــــــــــــــــــــــــــ : «تئورى اندراج جهانى و مسأله جايگاه حكومتها»، جام، ش 5.

ـ ــــــــــــــــــــــــــــــ : «تمدنهاى فسيل شده»، رسالت ، 24/8/77.

ـ مجموعه نويسندگان: خلاصه مقالات همايش چيستى گفتگوى تمدنها، سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى (22 و 23/9/77).

ـ محمدى، منوچهر: «نظم نوين جهانى»، دانشكده حقوق و علوم سياسى، ش 28 (آذر 71).

ـ ميرزايى، محمود: «جهان پس از جنگ سرد»، كيهان (30 و 31/5/72) به نقل از مجله الانسان.

ـ مير مطهرى، سيد احمد: «قدرت و سياست: نظم تازه اقتصادى در جهان»، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 6 ـ 115 (فروردين و ارديبهشت 76).

ـ ناقد، خسرو: «پيوستگيها و گسستگيهاى فرهنگى»، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 115 و 116 (فروردين و ارديبهشت 76).

ـ ناميرگ، ميخائيل: «جنگ تمدنها»، اسلام و غرب، ش 5 و 6 (دى و بهمن 1376).

ـ «نظم نوين جهانى»، همشهرى، 3/8/72 به نقل از الملف.

ـ «نظم نوين جهانى يا صعود ايدئولوژى آمريكايى»، صفحه اول، ش 12.

ـ «نوزاد برده اى به نام نظم نوين»، سروش ، ش 12.

ـ «نظم نوين جهانى ره آورد جهانگشايان تاريخ»، آئينه اقتصاد، ش 14.

ـ «نظم نوين آمريكايى در راه است»، آئينه اقتصاد، ش 14.

ـ ورجاوند، پرويز: «نظم نوين در خاورميانه»، اطلاعات علمى، ش 47 ـ 48.

ـ هانتينگتون، ساموئل: «رويارويى تمدنها»، ترجمه مجتبى اميرى، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 69 ـ 70(خرداد و تير 72).

ـ هويدى، فهمى: «گفتگوى فرهنگها»، ترجمه پرويز شريفى، اسلام و غرب، ش 4(آذر 1376).

ـ يونسيان، مجيد : «تئورى هانتينگتون، تلفيق يوتوپيا و واقعيت»، اسلام و غرب ، ش 10 و 11(خرداد و تير 1377).

 

================================

[1]. ريچارد نيكسون، فرصت را از دست ندهيد! ، ترجمه محمود حدادى، تهران: اطلاعات، 1371، ص 21.

[2]. زبيگنيو برژينسكى، شكست بزرگ، سيروس سعيدى، تهران: اطلاعات، 1369، ص 8 ـ 44 .

[3]. ريچارد نيكسون، همان، ص 113 ـ 115

[4]. همان، ص 121 ـ 122.

[5]. دانشكده اطلاعات، نظم نوين، تهران: شركت نشر و تبليغ، 1371، ص 4 ـ 14.

[6]. عزت الله سحابى، «نظم نوين جهانى و مسائل توسعه كشورهاى جنوب»، كتاب توسعه، ش 5.

[7]. زبيگنيو برژينسكى، همان، ص 49.

[8]. همان، ص 119 .

[9]. همان، ص 336 .

[10]. زبيگنيو برژينسكى، همان، ص 305 ـ 323.

[11]. مهدى پرهام، «نظم نوين جهانى»، دنياى سخن، ش 50، ص 34 ـ 37.

[12]. ر. ك : همان

[13]. دانشكده اطلاعات، نظم نوين، تهران: شركت نشر و تبليغ، 1371، ص  20.

[14]. به تعريف جوزف ناى از «نظم نوين جهانى» در ص 9، رجوع كنيد.

[15]. دانشكده اطلاعات، همان، ص 32 ـ 43.

[16]. The challenge to the South, London: Oxford University, Prees, 1990.

[17]. دانشكده اطلاعات، همان، ص 67 ـ 81 .

[18]. همان، ص 134 و 206.

[19]. همان، ص 147 و 211.

[20]. همان، ص 206.

[21]. به طور مثال، ر . ك : آندرسن، «بى نظمى نوين جهانى»، ترجمه سياوش مريدى، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 75 و 76 (آذر و دى 72) ص 54 ـ 59.

[22]. ر . ك: پل كندى، در تدارك قرن بيست و يكم، ترجمه عباس مخبر، تهران: صهبا، 1372، ص 371.

[23]. مجتبى اميرى(مترجم)، نظريه برخورد تمدنها و منتقدانش، تهران : دفتر مطالعات سياسى و بين المللى، 1374، ص  22 ـ 23.

[24]. على بيگدلى، «ريشه يابى نظريه برخورد تمدنها»، سياست خارجى، تابستان 1377، ص 325 .

[25]. اميرى، همان، ص 24 ـ 25 .

[26]. غلامعلى خوشرو، «گفتگوى تمدنى چيست؟»، سياست خارجى، (تابستان 77) ، ص 259 ـ 260 به نقل از:

Ali A. Mazrui, Cultural Forces in World Politics, London, 1990, P. 30.

[27]. همان، به نقل از :

Samuel P. Huntington, The clash of Civilizations and the Remarking of the World Order, London, 1997, P. 41.

[28]. اميرى ، همان ، ص 38 .

[29]. سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى، خلاصه مقالات همايش چيستى گفتگوى تمدنها، ص 21 و 28 و 114.

[30]. ساموئل هانتينگتون، «رويارويى تمدنها»، ترجمه مجتبى اميرى، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 69 ـ 70 (خرداد و تير 72) ص 4 ـ 10.

[31]. همان

[32]. محسن قانع بصرى، «هانتينگتون: تغيير عقيده داده ام». فكر نو، شماره اول، ص 7.

[33]. اسلام و غرب ، ش 5 و 6 (دى و بهمن 1376) ، ص 112 .

[34]. مجيد يونسيان، «تئورى هانتينگتون : تلفيق يوتوپيا و واقعيت» ، اسلام و غرب ، ش 10 و 11(خرداد و تير 77).

[35]. اميرى، نظريه برخورد تمدنها ، همان، ص 35.

[36]. پدرو برايگر، «به سوى برخوردى ميان تمدنها»، ترجمه منيرسادات مادرشاهى، سياست خارجى، (تابستان 1377) ص  376 ـ 387 .

[37]. محمدعلى اسلامى ندوشن، «كدام رويارويى»، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 75 ـ 76 (آذر و دى 72) ص 4 ـ 5.

[38]. ر . ك محمدجعفر بهداد، «نقش جوانان در راهبرد گفتگوى تمدنها» كيهان (17/8/77).

[39]. اسلامى ندوشن، همان .

[40]. هانتينگتون، همان (مقدمه مترجم) .

[41]. اسلام و غرب ، ش 9 (ارديبهشت 1377) ، ص 24 .

[42]. هانتينگتون ، همان .

[43]. خسرو ناقد، همان .

[44]. ژرنوت روتر، «اسلام و غرب، موانع گفتمان»، ترجمه صالح واصلى، بولتن اسلام و غرب ، ش 14 و 15(مهر و آبان 1377) ص 3.

[45]. همان ، ص 5 .

[46]. احمد شهسا، مقدمه كتاب موج سوم دموكراسى از هانتينگتون، تهران: روزنه ، 1373.

[47]. هانتينگتون، همان.

[48]. مجتبى اميرى، «نظريه رويارويى تمدنها از ديدگاه منتقدان»، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 4 ـ 73 (مهر و آبان 72) ص 36 ـ 44 .

[49]. همان

[50]. همان

[51]. همان

[52]. اميرى، نظريه برخورد تمدنها و منتقدانش ، همان، ص 207 ـ 211 .

[53]. اميرى، همان، ص 144 ـ 145 .

[54]. همان، ص 223 ـ 225 .

[55]. سيد حسين نصر، «رويارويى تمدنها و سازندگى آينده بشر»،كلك، ش  60.

[56]. سيد حسين نصر، «اسلام و غرب : ديروز و امروز» ، بولتن اسلام و غرب ، ش 14 و 15 (مهر و آبان 1377)، ص 12 ـ 17.

[57]. مهرزاد بروجردى، روشنفكران ايران و غرب، ترجمه جمشيد شيرازى، تهران: فرزان، 1377، ص 229.

[58]. عبدالواحد علوانى، «جغرافياى آينده برخورد تمدنهاى بشرى» ترجمه حسين فيض اللهى، اسلام و غرب ، ش 5 و 6 ( دى و بهمن 1376) ص 76.

[59]. مصاحبه سيد محمد خاتمى (24/9/76).

[60]. مصاحبه خاتمى با CNN (18/11/76).

[61]. سلام (14/8/77) ; جهت اطلاع از اظهارنظرهاى شخصيتهاى سياسى و علمى و فرهنگى كشور در خصوص طرح گفتگوى تمدنها، ر. ك: سلام (16/8/77).

[62]. سيد محمد خاتمى، بيم موج، تهران: مؤسسه سيماى جوان، 1372، ص 171 ـ 176.

[63]. همان، ص 176 ـ 180.

[64]. همان ص 180 ـ 193 .

[65]. سيد محمد خاتمى، از دنياى شهر تا شهر دنيا، تهران: نشر نى، 1373، ص 286 ـ 293 (با تلخيص).

[66]. خوشرو، همان .

[67]. آفرينش (8/10/77).

[68]. ر. ك به : مجتبى اميرى، «نقش مفاهمه تمدنها در سياست خارجى جمهورى اسلامى ايران»، اطلاعات، 3/10/77.

[69]. سلام (27/8/77).

[70]. زيبا فرزين نيا، «كارآمدى گفتگوى تمدنها در سياست خارجى ايران»، سياست خارجى(تابستان 1377)، ص 329 ـ 336.

[71]. وحيد توحيد، «گفتگوى تمدنها منشور صلح جهانى در قرن 21»، سلام (27/8/77).

[72]. بهزاد، همان

[73]. محمد قراگزلو، «اتحاذ تمدنها، بالش ها و چالش ها»، خلاصه مقالات همايش چيستى گفتگوى تمدنها (22و23/9/77) ، ص 18.

[74]. محمد على دهقانى و محمد رضا دهشيرى، همان، ص 40 ـ 41 و 55 ـ 59.

[75]. هاشم آقاجرى، همان.

[76]. ميخائيل ناميرگ، «جنگ تمدنها»، اسلام و غرب ، ش 5 و 6 (دى و بهمن 1376) ، ص 102.

[77]. جان ال. اسپوزيتو، «اسلام سياسى و غرب : گفتگوى تمدنها يا برخورد تمدنها؟» ، ترجمه شهرام ترابى، سياست خارجى(تابستان 1377) ، ص  316 .

[78]. فهمى هويدى، «گفتگوى فرهنگها»، ترجمه پرويز شريفى، اسلام و غرب ، ش 4 (آذرماه 1376) ص 42 ـ 49 (با تلخيص).

[79]. امير غريب عشقى، همان .

[80]. موسى غنى نژاد، «پايان تاريخ و آخرين انسان»، اطلاعات سياسى اقتصادى، ش 4 ـ 63 (آذر و دى 71); همچنين ر .ك به: همان، ش 49 ـ 50 و 55 ـ 56 .

[81]. هانتينگتون، نظريه برخورد تمدنها، ص 16 .

[82]. ژان ندروين پيترز، «فوكوياما و دموكراسى ليبرال: پايان تاريخ»، ترجمه پرويز صداقت، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 80 ـ 79 (فروردين و ارديبهشت 73)، ص 42 ـ 48.

[83]. راه نو ، 23/4/77 .

[84]. ريچارد نيكسون، همان، ص 10 ـ 31 .

[85]. اميرى، نظريه برخورد تمدنها و منتقدانش، ص 100 ـ 102 و 108 .

[86]. Hierarchical International System

[87]. منوچهر محمدى، «نظم نوين جهانى»، دانشكده حقوق و علوم سياسى ، ش 28 (آذر 1371) .

[88]. همان

[89]. ريچارد نيكسون، همان، ص 9 و 30.

[90]. همان، ص 11 ـ 33 .

[91]. دانشكده اطلاعات، همان، ص 50 ـ 55 .

[92]. ريچارد نيكسون، همان، ص 31.

[93]. همان، ص 115 ـ 116.

[94]. همان، ص 126 ـ 140 .

[95]. ريچارد نيكسون، در صحنه، ترجمه احمد عزيزى، تهران: اطلاعات، 1370، ص 99.

[96]. ريچارد نيكسون، فرصت را از دست ندهيد! ، ص 151.

[97]. پل كندى، جهان تا سال 2025 ، ترجمه عباس مخبر، تهران: صهبا، 1372 .

[98]. ريچارد نيكسون، همان، ص 171 ـ 177.

[99]. همان، ص 236 ـ 239 .

[100]. پل كندى، همان، ص 285 ـ 287.

[101]. ريچارد نيكسون، همان، ص 208 ـ 225.

[102]. همان، ص 193 ـ 206 .

[103]. نيكسون، همان، ص 464 ـ 467 .

[104]. ريچارد نيكسون، در صحنه، ص 430 و 99 ـ 102 و فرصت را از دست ندهيد!، ص 17 ـ 22.

[105]. مجتبى اميرى، «ريچارد نيكسون و رؤياى رهبرى آمريكا در جهان»، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 79 ـ 80 (فروردين و ارديبهشت 72)، ص 30 ـ 36 .

[106]. پل كندى، همان، ص 421 و 461.

[107]. محمد جواد لاريجانى، «نظم يا بى نظمى نوين»، جام ش 3 و صفحه اول، ش 10 .

[108]. عزت الله سحابى، «نظم نوين جهانى و مسائل توسعه كشورهاى جنوب»، كتاب توسعه، ش 5 .

[109]. پل كندى. همان، ص 421 ـ 462 .

[110]. ريچارد نيكسون، فرصت را از دست ندهيد!، ص 155 و 281.

[111]. رجوع كنيد به كتاب ورشكستگى در سال 1995 به نقل از ايران فردا، ش 12.

[112]. برايگر، همان، ص 385 .

[113]. ر . ك به: سيد احمد ميرمطهرى، «قدرت و سياست: نظم تازه اقتصادى در جهان»، اطلاعات سياسى  ـ  اقتصادى، ش 115 ـ 116 (فروردين و ارديبهشت 76).

[114]. جمهورى اسلامى (تاريخ 24/8/72).

[115]. ريچارد نيكسون، در صحنه، همان، ص 434.

[116]. Detterence

[117]. دانشكده اطلاعات، نظم نوين، ص 57 ، 61 و 168.

[118]. ريچارد نيكسون، فرصت را از دست ندهيد، ص 285 ـ 286.

[119]. اطلاعات ، 23/11/72 .

[120]. همان (مورخه 26/4/73).

[121]. همشهرى، (مورخه 20/5/72).

[122]. جمهورى اسلامى (به تاريخ 6/6/72).

[123]. كيهان ، 15/1/1368

[124]. جرايد ، 4/9/1374

[125]. منوچهر محمدى، همان

[126]. Bi-Multipolarity

[127]. على اصغر كاظمى، روابط بين الملل در تئورى و عمل، تهران: قومس، 1372، ص 83 .

[128]. بهداد، همان

[129]. آلوين تافلر، «جابجايى در قدرت»، جام، ش 2.

[130]. آلوين تافلر، «برخورد امواج تاريخ يا رويارويى تمدنها؟»، ترجمه مهدى بشارت، اطلاعات سياسى ـ اقتصادى، ش 6 ـ 75 (آذر و دى 72)، از مقدمه مترجم .

[131]. تافلر، همان

[132]. تافلر، موج سوم، همان، ص 494 ـ 495 و 523 و 610 ـ 611 .

[133]. تافلر، پيشين.

[134]. آلوين تافلر، موج سوم، ترجمه شهيندخت خوارزمى، تهران: آسمان، 1370، ص 5 ـ 602.

[135]. محمد جواد لاريجانى، نظم بازى گونه، تهران: اطلاعات، 1371.

[136]. محمد جواد لاريجانى، «تئورى اندراج جهانى و مسأله جايگاه حكومتها»، جام، ش 5.

[137]. محمدجواد لاريجانى، درسهاى سياست خارجى، تهران: مشكوة، 1377 ، ص 198 ـ 203.

[138]. همان، ص 219 ، 282 و 322 .

[139]. جهت توضيح بيشتر ر. ك به ص 63 .

[140]. transformation period

[141]. منوچهر محمدى، همان.

[142]. عبدالوهاب الكيالى، موسوعة السياسة ، بيروت: المؤسسة العربية، 1990، ج1، ص 797.

[143]. براى نقد ارگانسكى، ر . ك: مجتبى على بابايى، موازنه قوا در روابط بين الملل، تهران: همراه، 1370، ص 162 ـ 164.

[144]. ريچارد نيكسون، فرصت را از دست ندهيد!، ص 196 ـ 199 و 213 .

[145]. منوچهر محمدى، همان .

[146]. همان

[147]. محمد حسين ميرزا آقايى، «ماهيت نظم نوين بين المللى»، روابط بين الملل، ش 1 و 2.

[148]. ر . ك: عزت الله سحابى، همان .

[149]. ر . ك: لاريجانى، همان .

2487 مرتبه بازدید
در حال ارسال...